زنی بر بالینم نشسته

مچ دست چپم دردناک است. سعی می‌کنم درد را با نوازش خودم آرام کنم. درد تخفیف نمی‌یابد. بلکه بیشتر هم می‌شود. انگار درد خودش را لمس بکند. خودم را تشنه‌ی نوازش می‌بینم. تشنه‌ی شنیدن کلمات محبت‌آمیز. و اینکه سرانگشتان زنی روی تنم بلغزد. شانه‌هایم را نوازش کند. پشت گردنم را لمس کند و در انگشتانم آرام گیرد. هیچ زنی بی دریغ تو را دوست ندارد. مگر در خواب‌ها.

چند باری خواب دیده‌ام زنی بر بالینم نشسته و نوازشم می‌کند. صورتش پیدا نیست. نمی‌توانم طاقباز بشوم و صورت زن را ببینم. همینطور که نوازشم می‌کند از برخاستنم جلوگیری می‌کند. من هم اصراری ندارم. مثل سگ‌ها تن به مهربانی کوتاه انسانی داده‌ام که بزودی پایان خواهد پذیرفت. غالبا دم صبح خواب شروع می‌شود و دم صبح پایان می‌پذیرد. نمی‌توانم توصیف بکنم از اینکه هر بار متوجه شده‌ام آنچه که تجربه نموده‌ام در میان رویا بوده است چه حالت تاسف و تمنایی بهم دست می‌دهد. در عالم بیداری هیچ چیز آنطور که آدم می‌خواهد پیش نمی‌رود. در عالم بیداری آدم همیشه در برزخ تمنیات خویش است.

خوب است که می‌توانم این ها را اینجا مکتوب بکنم. بعدها شاید کسی آن را بخواند و از روی نوشته‌ها پی ببرد انسان در جزیره ی تنهایی خویش چه مرارت‌ها و تلخی‌هایی را از سر گذرانده تا بمیرد. بعدها پی خواهند برد که مرگ چه کالای گرانبها و دور از دسترسی برای برخی آدم‌ها بوده.

t.me/s_sharif_pub

طی یک عریضه‌ی رسمی

اولین مجادله در تاکسی. ایستگاه شلوغ. و قطاری که تاخیر دارد. ورم صورت کاملا خوابیده. میل به نوشتن دارم. کاش پنجره‌ی سمت آفتابِ واگن قطار خالی باشد. خالی‌ست. راننده تاکسی را به حال خود واگذاشته ام. از ایستگاه شلوغ دور می‌شوم. آفتاب به صورت و سینه‌ام می‌تابد. صبح، حمام کرده‌ام. صورت و لباسم را دوست دارم. دوست دارم در هفده سالگی سوار قطارِ اکنون باشم. آفتاب به صورت و سینه‌ام بتابد، و به دشت‌های بی انتهای برفی خیره باشم.
هفده سالم بود که بر فراز تپه‌ی زیبای گورستان دهات روی تخته سنگی نشسته بودم که آفتاب مهربان دی ماه بر آن می‌تابید. بر تمام دشت و دره و کوه برف نشسته بود و حالا رو به آسمان زلال آبی می‌درخشید. از فراز تپه تمام ده پیدا بود. کنار قبرهای روشن دهات زندگی به سفیدی برف حضور داشت. هفده سالم بود که آرزو کردم در گورستان زیبای دهات بر فراز تپه‌ای که از سفیدی برف و درخشش آفتاب حضور سرزنده‌ای داشت دفن بشوم. برف بر مزارم ببارد. چنان که تمام برف‌های آسمان و دشت مال من باشد. بعد، در اردیبهشت قشنگ دهات، هزاران بغل گل‌های وحشی بر مزارم بروید. حریم پر از سکوت و دل‌تنگیِ مرگِ من پذیرای زنبورها و کفش‌دوزک ها و چلچله‌ها باشد. در تابستان با میوه های درختان گلابی و گیلاس برسم. برگی شوم که از اندوه نجیب درخت توت در میان گندمزار آویخته. شاخه‌ای باشم بر درختان مهربان تبریزی که در سقف کاهگلی خانه‌های دهات می‌نشیند. هفده سالم بود که آفتاب زمستان بر صورت و سینه‌ام می‌تابید. و مرا گرم می‌کرد. و دلم را از عشق روستای زادگاهم بر دامنه‌ی کوه لبریز می‌نمود.
خیلی وقت نیست که طی یک عریضه رسمی که در کمال صحت عقل و سلامت جان نوشته شده از خویشاوندان نسبی خود که بعنوان تنها درخواست یک مرده از زندگان داشته‌ام، و آن را به امضا و اثر انگشت خود تضمین نموده‌ام، درخواست کرده‌ام که مرا در همان گورستان دفن کنند. حالا باید پشت پنجره قطار، وقتی آفتاب زمستان بر صورت و سینه‌ام می‌تابد انتظار آن روز خوب را بکشم. گرچه، کاش می‌شد طی یک نامه رسمی فرا رسیدن مرگ را تسریع بخشید.

t.me/s_sharif_pub

فراموشی

آخرین ایستگاه قطار. مه و برف. و آوای پرنده‌ای که در دوردست ها می‌میرد. و یاد تو، که چه ناگوار بر ایوان اندوه می‌نشیند. در قامت مردی که واپسین افکار خویش را از یاد می‌برد در راه فراموشی تو قدم می‌گذارم. تنم پیر می‌شود. جانم می‌افسرد. می‌دانم که دیگر تو را نخواهم دید. و اگر ببینم، نخواهم شناخت. و اگر ببینی نخواهی شناخت ..

t.me/s_sharif_pub

نوشته بود زندگی تمام می‌شود اما مرگ همچنان ادامه دارد. 

دندانم درد می‌کند. درد نه. چند جور زخم که عفونت کرده. در صورت ریشه دوانده. همچون ترک برداشتن شیشه‌ی اتوموبیل، به رگ‌های متعددی تقسیم شده است. رگ‌های دردناک تا چشم چپم رسیده. چشم چپ تار می‌بیند. گوش چپ کم شنوا شده است. نمی‌توانم لقمه‌ای غذا بجوم. گرسنگی مجبورم می‌کند چیزی بخورم. غذای نجویده به مری آسیب رسانده و سبب درد معده شده است. لاغر شده‌ام. روی صورتم چین افتاده. نفسم بوی داروهای مسکن می‌دهد. به سی و هشت ساله‌ها نمی‌مانم. از نگاه دیگران پی به تغییر جسمانی ام برده‌ام. دارم بسرعت پیر می‌شوم. تاب نگاه کردن در آینه ندارم. ظهر، در آینه‌ی جلوی اتوموبیلِ کرایه خودم را دیدم. آن من نبودم. پیرمردی که رو به زوال می‌رود. قصد آزردن خود با داروهای بی اثر را ندارم. باید دارویی باشد که مرگ را تسریع بخشد. دلم برای جوانی ام تنگ شده. بد خلقم. کج اخلاقم. رانده شده‌ام. کاش مرگ دست بجنباند.

حمل کتاب‌ها و فکرها

همه مرا در خیابان نگاه می‌کنند. مردی غرق در سکوت که هر روز بسته‌ی سنگینی از کتاب را با خود می‌برد. دنبال اتوبوس می‌دود. از شیشه‌ی اتوبوس به خیابان باران خورده خیره می‌شود. به مردم که زیر چترها گم می‌شوند، به انعکاس نور نئون مغازه‌ها در کف آسفالت خیس. سوار قطار می‌شود. بسته‌ی کتاب را کنار خود می‌گذارد و نگاه کنجکاو دیگران را نادیده می‌گیرد. بسیاری از مسیرها را پیاده می‌رود. خسته می‌شود. بسته را روی زمین می‌گذارد. دستان خود که رد طناب بر آن مانده را به هم می‌مالد و بعد دوباره بسته را بر می‌دارد و می‌رود. تا به یک کتابفروشی پشت در پشت خیابان‌ها و کوچه‌ها و ایستگاه های قطار و اتوبوس و آدم‌ها و چترها و باران‌ها برسد و بسته‌ی کتاب را تحویل بدهد. پولی بگیرد. خدا برکتی بگوید و برود. و در تمام این ثانیه‌ها به تو فکر کند.

t.me/s_sharif_pub

ابتدای راه درمان

امروز یک هفته شد که از توییتر دی‌اکتیو کرده‌ام. از تمام کانال‌های خبری لفت داده‌ام. تاریخچه مرورگرها را پاک کرده‌ام تا چشمم به سایت‌های خبری نیفتد. یک هفته است تلویزیون نگاه نمی‌کنم. اخبار نمی‌بینم. توی تاکسی و قطار هدفون توی گوشم است تا صدای مردم به گوشم نخورد. تحلیل‌های رانندگان تاکسی را نشنوم. اگر مشتری‌ای حرفی از خبری بزند بلافاصله به بهانه‌ای از او دور می‌شوم.
یک هفته زمان کمی است. مانند بلعیدن اولین قرص از ورق دارویی است که پزشک برای درمان یک بیماری تجویز کرده. خوب نمی‌کند. اما خاطرنشان می‌کند که ابتدای راه درمان است.
درمان اصلی تر، ترمیمِ احساسِ نادیده گرفته شدن است. این، زخمی عمیق است که جراحت آن براحتی قابل درمان نیست. اما چاره‌ای جز درمان ندارد. چاره‌ی آن پذیرش حقیقت است. حقیقتِ این که هرگز برای هیچ کس دارای اهمیتی نبوده‌ام. نه خانواده‌ام، نه دوستان سابقم و نه هیچ انسان دیگری در جهان.
من، مانند نوشته های تابلوهای سر در فروشگاه‌ها بزودی از یاد می‌روم. مانند نام‌های بی اهمیت معابر برای مسافری که از شهری می‌گذرد بسرعت فراموش می‌شوم. سخت است که انسان بداند مقصد هیچ‌کس نیست. سخت است که اسم آدم از یادها برود.
هر بار که سعی کرده‌ام راجع به چیزی مطلبی بنگارم بی اختیار به دردهای خود رجوع کرده‌ام. حتی خواننده را دچار ملال و انزجار نموده‌ام. اما فکر می‌کنم مطلب اصلی و مشکل واقعی همین زخمِ سر باز کرده و قانقاریاست است که سر راه تمام اندیشه ها قرار گرفته و دورترین کلمات را عفونی و از راه اصلی منحرف می‌کند. تمام کلمات من مبتلا به درد و رنج و اندوه است. حتی خودم از خودم بیزارم. چه رسد که شما از من.

t.me/s_sharif_pub

هذیان

‏یه بچه گنجشگ بود. ته همین باغ. روزی که از پادگان در رفته بودم، وقتی با گروهبان حرومزاده گلاویز شده بودم. از لونه‌ش افتاده بود زمین. خیلی درست و حسابی بال و پر نداشت. مادرش با دیدن من پر زد. نشست رو ناودون. نزدیک شدم. جوجه رو تنش غلطید. ترسیده بود. دوتایی جیک میزدن. ضجه می‌زدن.

‏ناله می‌کردن. پاشنه پوتینمو گذاشتم رو سرش. فشار دادم. مالیده شد زیر پوتین سربازی. مرد. راحت شد.

یا اون سگه. بدبخت هفت تا توله داشت. پستوناش آویزون بود. پیسی گرفته بود. کنار توله‌هاش منتظر ترحم من بود. منتظر یه تیکه نون. خداش من بودم. خدای یه حیوون بدبخت. یه خدای بدبخت.

‏توله هاشو ریختم تو گونی. بدبختا همون موقع هم دم تکون میدادن. سگا تا دم مرگ به آدما دم تکون میدن. مادره با التماس نگام می‌کرد. خودشو می‌مالید به پوتینم. بستمش به دیرک. گونی رو انداختم تو بشکه آب، درشو محکم کردم، یادمه بشکه چطور تکون می‌خورد. من نگاه می‌کردم، سیگار می‌کشیدم و ‏نگاه می‌کردم. سگه زوزه می‌کشید. تا چند شب زوزه می‌کشید. کنار تیرک. پیش جای خالی بشکه، که بچه‌هاش تو آبش خفه شده بودن. هیچی نمی‌خورد. نه شیر، نه استخون، نه گوشت. که تو خوابم نمی‌دید. شبا از زوزه‌هاش خواب نداشتم. یه روز صبح، تو ورودی خونه پیداش کردم. مرده بود. با چشای باز.

‏یه جوری که انگار داشت منو نگاه می‌کرد. چطوری طنابو باز کرده بود. چطوری خلاص کرده بود خودشو. رو گردنش جای پنجه و طناب بود. روی در خراش ناخناش افتاده بود. خواسته بود بیاد تو. نتونسته بود دَرو وا کنه. دق کرده بود. با چشای باز دق کرده بود. بردمش بیابون. آتیشش زدم. چالش کردم.

‏حتی وقتی می‌سوخت چشاش بسته نشد. همیشه نگام میکنه. همیشه چشاش به منه. شبا از پشت درا قفله. پنجره‌ها قفله. ولی باز میترسم. یه بار رفتم سراغش. جایی که چالش کرده بودم. پیداش نکردم. نمیدونم شاید چاله رو اشتباهی کندم. میترسم رفته باشه. میترسم زنده شده باشه. می‌ترسم. گریه می‌کنم.

‏داره شب میشه. کاش نشه. اون آینه ها رو میبینی رو پشت بوم که مستقیم به سمت اتاق منه. بارقه های نور خورشید رو تا آخرین لحظه غروب منعکس می‌کنه توی اتاق. وقتی نور هست آرامش دارم. نور روز. نه نور مصنوعی. از گرگ و میش شب تا طلوع دوباره خورشید می‌لرزم. می‌ترسم شب بمیرم. کاش روز بمیرم.

‏من کاری بهش نداشتم. با برادرش بازی می‌کرد. فقط تماشاشون می‌کردم. از خنده‌هاش خوشم می اومد. مثل فرشته ها می‌خندید. موهای بلند قشنگی داشت. تصور اینکه با من سر یه میز شام بخوره و اون خنده های قشنگش سر میز من باشه و آبشار موهاش توی خونه من باشه. من کاری بهش نداشتم. ترسیده بود.

‏گریه می‌کرد. غذا نمی‌خورد. لب به چیزی نمی‌زد. بشقاب غذا رو ریخت رو میز. همه جا رو کثافت کرد. مامانشو صدا میزد. می‌گفت میخوام برم خونه. مجبور شده بودم ببندمش به صندلی. اگه فقط دو قاشق از سوپ می‌خورد. اگه فقط برام می‌خندید. همونطوری که واسه برادرش می‌خندید. اونطوری نمی‌شد.

‏کاش می‌خندید. اما اون فقط گریه می‌کرد. صدای مادرشو شنید که صداش می‌زد. جیغ زد. صندلی چپ شد. افتاد رو زمین. بازم جیغ کشید. من هول شده بودم. من نمیدونستم بچه چطوری آروم میشه. می‌خواستم صندلی رو صاف کنم. تا بازش کنم بره. اما اون دستمو گاز گرفت. از کوره در رفتم.

‏کنترل رفتارم دست خودم نبود. زدم تو سرش. گلدون تو سرش شکست. ساکت شد. دیگه گریه نکرد. مث یه عروسک خراب افتاد زیر میز. کاش می‌شد برگشت عقب. کاش راهی برای جبران بود. اما دیگه کار از کار گذشته بود. توی طویله چالش کردم. صورت قشنگشو قایم کردم زیر خاک. هیچکس نفهمید. همه فکر کردن گم شده.

‏اگه زنده بود الان زن جوان زیبایی بود. میتونست دخترای زیبایی مثل خودش بیاره. اما من نمی‌خواستم بکشمش. من فقط ازش محبت می‌خواستم. از یه عروسک خراب، که افتاده بود زیر میز.

‏میدونی چرا تاحالا خودمو نکشتم. از قبر می‌ترسم. از تاریکی قبر. هر شب انقدر به خودم می‌لرزم که رعشه گرفتم. نمی‌تونم یه لیوان آب بخورم و همه جا رو به گند نکشم. مادرمم گریه می‌کنه. دیده بود چطور دختره رو چالش کردم. بعدها گفت. بعد از اون لال شد. دیگه حرف نزد. فقط شبا گریه میکنه.

t.me/s_sharif_pub

حتی به دروغ بگوید دیگر رفتنی در کار نیست

تمام شب خواب روس‌ها را می‌دیدم. خواب می‌دیدم محله‌ی قدیمی‌مان، جای حسینیه که دیوار به دیوار هم بودیم یک باغ بزرگ و سرسبز کنار خانه‌مان قرار داشت. میوه‌ی درختان باغ، پرتقال و سیب بود. خواب می‌‌دیدم سربازان روس با هیبت جنگ اول جهانی از ته باغ میوه‌های خوب را دست‌چین می‌کردند و پیش می‌آمدند. شاهپور هم با آن‌ها بود. در معیت ایشان بود. خایه‌مالی می‌کرد. بدبخت حتی در خواب‌ها هم شغلی بهتر از این نداشت. هیچ‌گاه بهتر از این نمی‌شد. در واقعیت معتاد بود و در خواب یک خایه‌مال معتاد. خواب دیدم دوازده سال داشتم. من و آرزو پشت نرده‌های باغ که پیچک و خزه و علف هرز آن را پوشانده بود، دور از قشون فاتح روس ایستاده بودیم. کاری نمی‌کردیم. کسی که خواب‌ها را می‌چیند نخواسته بود ما در آن لحظه پشت حصارهای سبز باغ کاری کنیم. یا از بی‌عرضگی من بود که کاری نمی‌کردیم. من همیشه در بزنگاه‌ها بی‌عرضه بوده‌ام. وقتی دخترک آن غروب دلنشین تابستان که عطر یاس‌های سردری خانه هوش از سر آدم می‌برد بهم نزدیک شد و ازم خواست دو نفری برویم پارک و دور از چشم همه چرخ و فلک سوار بشویم بی‌عرضه بودم و نفسم از این خوشبختی عظیم بند آمده بود و خودم را گم کرده بودم و حسابی اسباب خنده او شده بودم بی‌عرضه بودم. حتی در آن خواب، که چارچوب و محدودیتی بر آن نیست و کسی تو را مواخذه نمی‌کند بی‌عرضه بودم.

آرزو با چادر سفید که گلهای درشت رز بر آن بود یک جور بلاتکلیف در خوابِ من ایستاده بود و از این بلاتکلیفی حال خوشی نداشت. اما همچنان مهربانی می‌کرد. شاید او هم دو سه سال پیش بر اثر تصادف نمرده بود و همچنان زنده بود و مانند من از چهل سالگی وارد این خواب‌ها شده بود و صبوری و مهربانی را از بزرگسالی همراه خود آورده بود. شاید شوهر کرده بود و بچه داشت و با مهر مادری به حال بچگیِ اکنونِ من رقت قلب آورده بود.

اما آرزو همیشه مهربان بود. توی کوچه، وسط گل‌کوچک یا کارت‌بازی یا بازی‌های کودکانه دیگر کافی بود یواشکی از لای در حیاط یک نگاه به چشمان تو بکند تا چهار ستون تو فرو بریزد. قلب تو مانند مومی از حرارت نگاه دختر آب شود و در رگ و پی تو جریان پیدا کند و تمام تن تو قلب بزرگی بشود که فقط برای وجود او بتپد. آرزو از همان کودکی نگاهِ آدم‌بزرگ ها را داشت. روح بزرگی پشت یک جفت چشم سبز بود که در کالبد‌ کودکی و نوجوانی و جوانی و حالا در چهل‌سالگی دست به دست می‌شد تا اکنون در میان یک خواب عجیب در شبِ آذر ماه دوباره به من برسد. روح رنجور مرا تیمار کند. دستی به زخم زانوهایم که سر دعوا بخاطر او زخم برداشته بود بکشد و مهربان نگاهم کند. خم شود روی بیچارگی ام و مرا ببوسد. اگر در حال مرگ باشم دستی بر پیشانی‌ام بکشد تا قوای آن را باز یابم که واپسین نگاه را به چشمان سبز بدمست بی‌رحم او بکنم و بعد با انگیزه بیشتری بمیرم.

من در خواب بسیار دلتنگ او بودم. هاج و واج بهش نگاه می‌کردم و می‌دانستم مرده. در کالبد جوانی روح از بدن خارج شده و حالا جایی در واقعیت مدفون است. درون قبری که من نشانی آن را نمی‌دانم. اما حالا در خواب در باغی که هرگز در محله مان وجود نداشت برابرم ایستاده بود. حالا یادم می‌آید که می‌خواستم حرفی به او بزنم. ازش گلایه کنم که چرا روزهایی که ما سرگرم مرگ پدرم بودیم او همراه خانواده‌اش بی خبر اسباب کشید و رفت که رفت. چرا روزی که در خانه ما عزا بود وقتی شانه‌هایم از گریه می‌لرزید آمد کنارم لب حوض نشست و دور از چشم دیگران دست مهربانش را روی دست من گذاشت، می‌دانست که دارد از محله می‌رود، اما بهم نگفت. می‌خواستم این را با اشک از او بپرسم. تمام کلماتم بغض بشود و راه نفسم را بند بیاورد و نتوانم حرف بزنم و از ناتوانی در حرف زدن اشک روی صورتم بدود. شاید آرزو دستی بر صورتم بکشد. اشک گونه را پاک بکند. چیزی بگوید. حتی به دروغ بگوید دیگر رفتنی در کار نیست، در حالی که می‌دانستم مرده. می‌دانستم زمان به عقب باز نخواهد گشت.

حالا یادم آمد اینها را می‌خواستم بپرسم که شاهپور از راه رسید. پشت سر ما باغ ویران شده بود و داشت می‌سوخت. من، آوار خانه‌مان را درون باغ می‌دیدم. آوار محله را. حتی سنگ قبر پدرم را که روی آن تاریخ تولد و مرگ او بوضوح دیده می‌شد. شاهپور داشت فحشمان می‌داد و آرزو آرام ایستاده بود و اشک در چشمانش دویده بود و من می‌دانستم دارم از خواب بیدار می‌شوم. در واپسین لحظاتی که اشکال منظم خواب داشت در هم می‌ریخت، خانه‌ها و دیوارهای کوچه‌ها نظم خود را از دست می‌داد، تیرک‌های دروازه را که همیشه به تیر چوبی برق می‌بستیم زمین درون خود می‌کشید، من فقط نگاهم در چشمان آرزو بود که اندوهی کشنده داشت. آن اندوه اکنون که از خواب برخاسته‌ام با من است. در تمام لحظات گذشته‌ی عمر با من بوده و می‌دانم که تا دم مرگ و حتی پس از آن با من خواهد بود. در میان تمام خاطرات، در تلخی تمام خواب‌ها ..

t.me/s_sharif_pub

بدبختیِ قسطی

"آدم اینهمه کار می‌کند که چه بشود؟ وقتی نتواند حتی یکی از امیال فردی خود را فراهم آورد. فقط نانی بدست آورد که بخورد تا جان داشته باشد که کار کند تا نانی بدست بیاورد.
آدم‌هایی مانند من بدهکار بدنیا می‌آیند. تمام زندگی خود را صرف امور تسویه حساب با دیگران می‌کنند و پس از آنکه بدهی همه صاف شد، اگر خیلی خوشبخت باشند سر روی بالشتی سنگی چیزی می‌گذارند و می‌میرند.
پدرم این‌گونه بود. دفترچه اقساط تلویزیون سیاه و سفید چهارده اینچ پارس که از شرکت بهش فرو کرده بودند پس از مرگش به من رسید. بیچاره روی سر رسید هر کدام از اقساط خطی کشیده بود و پس از آخرین خط خوردگی مبتلا به سرطان روده بزرگ شد و چند ماه بعد وقتی کلی بدهی درمان روی دست وراث خود گذاشت مرد.
دلم برای مرد می‌سوزد. اطمینان دارم هرگز آن طور که خواست زندگی نکرد. گاهی فکر می‌کنم آیا پدرم در زندگی هوس یک ساندویچ حتی نکرد؟ یا اینکه برود نوار نوحه ترکی بخرد و با ضبط اقساطی گوش کند و تا می‌تواند اشک بریزد و کیف بکند؟ یا یک لباس نو را بتواند بدون دلهره بپوشد. حسینعلی، پدرم، وقتی مرد تنها لباس نو اش کاملا نو بود. از ترس پاره شدن آنقدر نپوشید تا مرد.
آدم اینهمه کار می‌کند تا چه بشود؟ نتواند حتی چیزی را که دلش می‌خواهد بخرد.
تمام طول راه در قطار و اتوبوس و کثافت این فکر مرا می‌آزارد. این که من حتی از لای درز جهان هم نمی‌توانم وارد زندگی بشوم. یعنی حتی کثافتی که وقت طی کشیدن از روزن بین کاشی ها می‌گذرد و به سقف طبقه پایین رسوخ می‌کند و از خود لکه ای روی گچ سفید سقف می‌گذارد از من خوشبخت تر است.
ببخشید که پولی ندارم تا کتابهای پر ارزش شما را علیرغم اینکه نصف قیمت می‌فروشید ازتان بخرم. بر من ترحم کنید و کمترین بد و بیراه را به من بگویید، و خداحافظ"


این متن کامل یک نامه است که برای جواب کردن کسی که دو روز و سه شب برای خریدن کتاب‌هایش امیدوار نگاهش داشته بودم فرستادم.

t.me/s_sharif_pub

یک صحنه از هزار سال کابوس

پنج صبح بیداری زدند. چراغ‌ها روشن شد. درهای آهنی رفت کنار. سرآسیمه از تخت‌ها آمدیم پایین. دمپایی‌های جفت شده در پایین تخت را پوشیدیم. هر کس هر روز مال یکی را می‌پوشید. هر کس که زودتر پایین می آمد دمپایی بهتر مال او بود. یا هر کس زور بیشتری داشت و میخ خود را محکم‌تر کوبیده بود.

‏لباس‌هایمان را مرتب کردیم و منتظر شدیم نوچه‌ی وکیل بند ازمان سان ببیند. دید. وقتی رفت صف‌ها پشت سر او به سمت نمازخانه حرکت کرد. با وضو و بی‌وضو، جُنُب و پاک قامتِ نماز بستیم. آخوند هنگام قرائتِ سوره خمیازه می‌کشید. پیدا بود شب نخوابیده. شب زنده داری کرده. کجا؟ کسی نمی‌دانست.

‏سلامِ نماز را که دادیم، صف به هم ریخت. همه پاشدند تا زودتر به سلف برسند. از لابلای صف‌های به هم گره خورده راه خود را می‌جستند. به کسانی که هنوز پانشده بودند تنه می‌زدند. مهر و جانمازها زیر پاها له می‌شد. خدا از سقف نمازخانه زندان رو می‌گرفت ..

‏بعد از صبحانه نوبت کلاس قرآن بود. یکساعت تمام طول می‌کشید. در راهرو بند می‌نشستیم و به هر کس قرآن پاره‌ای می‌دادند و چند نفری که بلد بودند به نوبت می‌خواندند. معمولا هم بلد نبودند. آنقدر تپق می‌زدند که صدای نوچه‌ی وکیل‌بند که گوشه‌ای می‌ایستاد و سر می‌خاراند تا کلاس تمام بشود، ‏در می‌آمد. فحشی می‌داد و قاری خفه می‌شد تا قاری دیگری مجلس را بدست بگیرد. یک ساعت تمام قرآن بین بندگان گناهکار خدا دست به دست می‌شد. هر کس بنحوی آیات را لکه‌دار می‌کرد و به دست دیگری می‌داد. بعد از سان دیدن و نماز و صبحانه و جلسات نورانی قرآن، تازه خورشید طلوع می‌کرد.

‏اما خورشید از پسِ حصارهای حشمتیه طلوع نمی‌کرد، بلکه از روی دیوارهای دست نیافتنیِ سوله‌های فرسوده‌ی زندان عبوری حزن‌انگیز داشت. شهر، آن سوی حصارها خواب آلوده چشم می‌گشود و ما را چونان خوابی نامفهوم که در خواب دیده باشد فراموش می‌کرد و پشت سر می‌گذاشت. هیچ‌کس ما را دوست نداشت.

t.me/s_sharif_pub

در جزئیاتِ یک سگ

چهره‌ مرد نفرت انگیز است. هیکل خوک ها را دارد، خوکی که روی دو پا راه برود و کت و شلوار به تن کند و ماسک بزند. لابد خوک ها هم از این بیماری می‌گیرند. میانسال است، در تیرگی چهره خود فرو رفته. از پس کله طاس و گردن پشمالودش بوی سگ می‌دهد. بوی سگ مرده. سگ، تند قدم بر می‌دارد. چهره آمرانه ای دارد. فکر می‌کند رئیس سگ‌های دیگر است. ‏رئیسِ خوک‌های دیگر، رئیس حیوانات ناچیز دیگر. قدم هایم را تند می‌کنم تا بهش برسم، می‌رسم. کنار بساط یک فروشنده مترو ایستاده. بهش اعتراض می‌کند، ازش می‌خواهد نور چراغش را کم کند. چراغی که روی بساطش نور می‌اندازد. می‌گوید وقتی می‌آمده چشم هایش را از دور نور زده، به درک که زده. بشکه گه. تند راه می‌رفته که به دستفروش برسد و پیغام سگ را بهش برساند. من جای دستفروش بودم پاسخ در خوری بهش می‌دادم. ‏قطار می‌رسد، سوار نمی‌شوم، منتظر می‌شوم تا بشکه گه از راه برسد و با او سوار بشوم. جایی روبروی او پیدا می‌کنم. درست مقابل او می‌نشینم و زل می‌زنم به چشمان گرد کوچکش که از آن به جهان آدمها و حیوانات خیره است. خصومتم را با نگاهی بهش نشان می‌دهم. بهش نشان می‌دهم که ازش متنفرم. از سگ‌ها متنفرم. نشان می‌دهم که دلم میخواهد شکمش را سفره کنم. سرش را ببرم. روی سر بریده نفت بریزم و بسوزانمش. چشمانِ سرِ بریده را از حدقه در بیاورم و ایستاده روی لاشه کثافتش بشاشم. چشم ازم می‌گیرد، به دستان ناچیزش خیره می‌شود.

من این نفرت خود از آدمها را هر صبح چون باری بر دوش دارم. خودم را با نفرت از ایشان شکنجه می‌دهم. راه درست این بود که بین مردم نباشم، ازشان فاصله بگیرم و به دخمه خود بروم، گوری برای خود بکنم و در آن بمانم. آدمها هر صبح تا شب مرا شکنجه می‌دهند. بهم نفرت تزریق می‌کنند.

t.me/s_sharif_pub

فکر شیرین مرگ

‏من این گورستان را دوست دارم. یک امامزاده و بعد از آن مزارع ذرتِ انبوه. بعد، یک رشته درخت توت که به محاذات نهری بلند ایستاده و به سکوت مبهم مرگ نگاه می‌کند.

t.me/s_sharif_pub

فقر

‏دیروز بعد از مدت‌ها چند جلد کتاب خریدم. فروشنده کتاب‌ها را توی دیوار آگهی کرده بود: دوازده جلد رمان خارجی. نو و دست نخورده. قیمت پشت جلد حدود ششصد تومان. برای شما فقط دویست.

این پاراگراف نیاز به یک پایان خوب دارد. یک حس طبقه متوسطی. اما حقیقت این است که فروشنده فقیر بود. من هم.

t.me/s_sharif_pub

گمشده میان قبرها

‏اتوبوس از کنار گورستانی می‌گذرد که پدرم در آن آرمیده. از فراز دیوارها گورهای بهم پیوسته را می‌بینم، به امید اینکه قبر پدر را بیابم. بچه که بودم یکبار توی پارک لاله گم شدم. مردی مرا روی شانه گذاشت تا از بلندی پدرم را پیدا کنم. پیدا کردم. با گریه داد زدم بابا. شنید. حالا نمی‌شنود.

t.me/s_sharif_pub