یه بچه گنجشگ بود. ته همین باغ. روزی که از پادگان در رفته بودم، وقتی با گروهبان حرومزاده گلاویز شده بودم. از لونهش افتاده بود زمین. خیلی درست و حسابی بال و پر نداشت. مادرش با دیدن من پر زد. نشست رو ناودون. نزدیک شدم. جوجه رو تنش غلطید. ترسیده بود. دوتایی جیک میزدن. ضجه میزدن.
ناله میکردن. پاشنه پوتینمو گذاشتم رو سرش. فشار دادم. مالیده شد زیر پوتین سربازی. مرد. راحت شد.
یا اون سگه. بدبخت هفت تا توله داشت. پستوناش آویزون بود. پیسی گرفته بود. کنار تولههاش منتظر ترحم من بود. منتظر یه تیکه نون. خداش من بودم. خدای یه حیوون بدبخت. یه خدای بدبخت.
توله هاشو ریختم تو گونی. بدبختا همون موقع هم دم تکون میدادن. سگا تا دم مرگ به آدما دم تکون میدن. مادره با التماس نگام میکرد. خودشو میمالید به پوتینم. بستمش به دیرک. گونی رو انداختم تو بشکه آب، درشو محکم کردم، یادمه بشکه چطور تکون میخورد. من نگاه میکردم، سیگار میکشیدم و نگاه میکردم. سگه زوزه میکشید. تا چند شب زوزه میکشید. کنار تیرک. پیش جای خالی بشکه، که بچههاش تو آبش خفه شده بودن. هیچی نمیخورد. نه شیر، نه استخون، نه گوشت. که تو خوابم نمیدید. شبا از زوزههاش خواب نداشتم. یه روز صبح، تو ورودی خونه پیداش کردم. مرده بود. با چشای باز.
یه جوری که انگار داشت منو نگاه میکرد. چطوری طنابو باز کرده بود. چطوری خلاص کرده بود خودشو. رو گردنش جای پنجه و طناب بود. روی در خراش ناخناش افتاده بود. خواسته بود بیاد تو. نتونسته بود دَرو وا کنه. دق کرده بود. با چشای باز دق کرده بود. بردمش بیابون. آتیشش زدم. چالش کردم.
حتی وقتی میسوخت چشاش بسته نشد. همیشه نگام میکنه. همیشه چشاش به منه. شبا از پشت درا قفله. پنجرهها قفله. ولی باز میترسم. یه بار رفتم سراغش. جایی که چالش کرده بودم. پیداش نکردم. نمیدونم شاید چاله رو اشتباهی کندم. میترسم رفته باشه. میترسم زنده شده باشه. میترسم. گریه میکنم.
داره شب میشه. کاش نشه. اون آینه ها رو میبینی رو پشت بوم که مستقیم به سمت اتاق منه. بارقه های نور خورشید رو تا آخرین لحظه غروب منعکس میکنه توی اتاق. وقتی نور هست آرامش دارم. نور روز. نه نور مصنوعی. از گرگ و میش شب تا طلوع دوباره خورشید میلرزم. میترسم شب بمیرم. کاش روز بمیرم.
من کاری بهش نداشتم. با برادرش بازی میکرد. فقط تماشاشون میکردم. از خندههاش خوشم می اومد. مثل فرشته ها میخندید. موهای بلند قشنگی داشت. تصور اینکه با من سر یه میز شام بخوره و اون خنده های قشنگش سر میز من باشه و آبشار موهاش توی خونه من باشه. من کاری بهش نداشتم. ترسیده بود.
گریه میکرد. غذا نمیخورد. لب به چیزی نمیزد. بشقاب غذا رو ریخت رو میز. همه جا رو کثافت کرد. مامانشو صدا میزد. میگفت میخوام برم خونه. مجبور شده بودم ببندمش به صندلی. اگه فقط دو قاشق از سوپ میخورد. اگه فقط برام میخندید. همونطوری که واسه برادرش میخندید. اونطوری نمیشد.
کاش میخندید. اما اون فقط گریه میکرد. صدای مادرشو شنید که صداش میزد. جیغ زد. صندلی چپ شد. افتاد رو زمین. بازم جیغ کشید. من هول شده بودم. من نمیدونستم بچه چطوری آروم میشه. میخواستم صندلی رو صاف کنم. تا بازش کنم بره. اما اون دستمو گاز گرفت. از کوره در رفتم.
کنترل رفتارم دست خودم نبود. زدم تو سرش. گلدون تو سرش شکست. ساکت شد. دیگه گریه نکرد. مث یه عروسک خراب افتاد زیر میز. کاش میشد برگشت عقب. کاش راهی برای جبران بود. اما دیگه کار از کار گذشته بود. توی طویله چالش کردم. صورت قشنگشو قایم کردم زیر خاک. هیچکس نفهمید. همه فکر کردن گم شده.
اگه زنده بود الان زن جوان زیبایی بود. میتونست دخترای زیبایی مثل خودش بیاره. اما من نمیخواستم بکشمش. من فقط ازش محبت میخواستم. از یه عروسک خراب، که افتاده بود زیر میز.
میدونی چرا تاحالا خودمو نکشتم. از قبر میترسم. از تاریکی قبر. هر شب انقدر به خودم میلرزم که رعشه گرفتم. نمیتونم یه لیوان آب بخورم و همه جا رو به گند نکشم. مادرمم گریه میکنه. دیده بود چطور دختره رو چالش کردم. بعدها گفت. بعد از اون لال شد. دیگه حرف نزد. فقط شبا گریه میکنه.
t.me/s_sharif_pub
+ جمعه یازدهم آذر ۱۴۰۱ ساعت 8:11 س. ش
|