یادت هست؟
یادت هست پدر؟ تو، بیست و شش سال پیش در چنین روزی، همین ساعتها، دیگر مرده بودی و من دیگر یتیم شده بودم. حالا سالهاست تو بر مرگ پیر میشوی و من بر یتیمی.
یادت هست پدر؟ تو، بیست و شش سال پیش در چنین روزی، همین ساعتها، دیگر مرده بودی و من دیگر یتیم شده بودم. حالا سالهاست تو بر مرگ پیر میشوی و من بر یتیمی.
سرباز دستبند را از دور مچ خود باز کرد و دست مرا به میلهی اتاق بازداشتگاه قفل کرد و رفت گوشهی اتاق. دفتری روی یک میز آهنی بود. سرباز دفتر را باز کرد و خودکاری را که به میز بسته شده بود سمت خود کشید. نامم را پرسید، نام پدرم را هم. گفتم. نوشت. دفتر را بست. از اتاق خارج شد.
صدایشان میآمد که با کسی حرف میزنند. ماموریت او تمام شده بود. حالا مرا به سرباز دیگری میسپرد. سربازِ دیگر از لای در اتاق نگاهی به من انداخت. بعد در را بست. صدای رفتن مامور انتقال آمد. دلم گرفت. دلم در سینه فشرده شد. نگاهی به در بسته کردم. آهی کشیدم. گریستم.
ساعتی در اتاق به میله زنجیر شده بودم. از دریچه کوچک اتاق پیدا بود که آفتاب حرکت کرده و کمرنگ شده است. غروب از راه میرسید و شب در پی آن میآمد. پیش از آن که شب بشود در اتاق باز شد. یکی آمد داخل. دستم را از میله باز کرد و به دست دیگرم بست. ازم خواست پیش بروم. رفتم. از پشت سر آمد.
از راهرویی عبور کردیم که چراغی نداشت. به دری رسیدیم که نیمهباز بود. پشت در منتظر ماندیم. از لای در پرتوی نوری توی راهرو افتاده بود که دلم را میآزرد. آهی کشیدم. سرباز متوجه آهم شد. گفت بزودی به بازداشتگاه اصلی منتقل خواهم شد و خواهم توانست یک دل سیر بخوابم. و پوزخندی زد.
پوزخند سرباز اثری در من نداشت. پرتو نور صورت دهاتی مامور وظیفه را نشان میداد. حتما نامزدی منتظر خود دارد. و یک تکه زمین که با تراکتور شخم بزند. محصول را بردارد و بفروشد و دخترک را به عقد خود در بیاورد و او را یک دل سیر بکند. بعد بچه دار بشود و تولههایی مثل خود تربیت بکند.
اما هم اینک گرفتار اجباری بود و گرفتار من بود. دلمشغولی های خود را با پوزخند به من رفع و رجوع میکرد. صدایی از اتاق ما را به درون خواند. داخل شدیم. یک دهاتی دیگر پشت میزی بود. یک گروهبان تمام. بدون آنکه نگاهی به من بکند کاغذی را امضا کرد و داد به سرباز و گفت خارج شویم. شدیم.
راهرو تاریکتر از قبل بود. سرباز میانهی دستبند را گرفته بود و مرا میکشید. چیزی نمانده بود سکندری بخورد. اما توانست تعادل خود را حفظ بکند. در آن حین فحشی داد که به دیوار و به من خورد. بعد، هوای تازه پشت در بود. داشت باران میزد و هوا کاملا تاریک شده بود. از حیاطی عبور میکردیم.
حیاط شش ضلعی در احاطهی دیوارهای آجری بلندی قرار داشت. باران بطرز غمگینانهای زیبا بود و دلفریب بود و دلم را در سینه سخت میآزرد. برای این زیبایی آزارنده آه از درون نهادم برخاست. سرباز اینبار چیزی نگفت. شاید متوجه نشد، اگر هم شد نای کنایه زدن نداشت. شاید هم دلش بحالم سوخته بود.
بعد به اتومبیلی نظامی رسیدیم که انتظار ما را میکشید. سربازی از پشت اتومبیل جلو آمد و دست مرا گرفت و در را گشود و بطرز نامحترمانهای کمک کرد که سوار بشوم. دو سرباز چیزهایی به هم گفتند و کاغذی به هم دادند و سرباز تازه وارد کنارم در اتومبیل نشست و ماشین حمل متهم شروع به حرکت کرد.
باران شدت گرفته بود. میشد از روزن پرده باران را دید که روی زمین و روی سر آدمها و چترها میبارید. آن بیرون آدمها چه خوشبخت بودند و نمیدانستند. دلم سخت در سینه فشرده میشد و چشمانم داشت تار میشد که سرباز روزن پرده را بست و به اسلحه خود تکیه داد و اسارتِ مرا با خود کشید و برد.
این داستان پیش از این در وبسایت خبری خبرگزاری صبا و برخی سایتها و کانالها منتشر شده است.
( باز نشر )
یک داستان از سیروس شریفی
«پدرم در تعزیه، امام حسین میشد. در یکی از تکایای بنام تهران. آنوقت ها من خردسال بودم. یک چیزهای دوری از آن روزها در خاطرم مانده است. عاشورای یکی از سال های اواخر دهه شصت که جنگ تازه تمام شده بود یکی از فامیلهای دور پدرم که متولی تکیه بود روز عاشورا مینیبوسی فرستاد پی مان. ما، هفت خواهر و برادر و مادر و پدرم و مادرِ پدرم را سوار کرد و برد تهران، سمت محلهی هاشمی. هنوز کاملا شب بود که راه افتادیم و صبحدم به محل تعزیه رسیدیم. تکیه، محوطهی یک گاراژ بزرگ بود که سقف داربستیِ آن را با پارچه های سیاه پوشانده بودند. خیابان خلوت بود. روی در و دیوار پارچه های سیاه و سبز عزاداری از ذرات شب جدا میشد و به صبحی اندوهگین میرسید. حتما شب قبل عزاداران در حلقه هایی فشرده در کنار هم سینه زنان و بر سر زنان “مکن ای صبح طلوع” را فریاد زده بودند و در میان استغاثه و اشک به سر کرده بودند، اما گوش فلک بدهکار آنها نبود و کار خود را کرده بود. هزار سال از آن واقعه تلخ از آن ذبح عظیم گذشته بود و خورشید همچنان جهان را روشن میکرد، روی آن بی عدالتی محض میتابید، از پس ظلم طلوع میکرد و با انوار خود تکه ای از زمینی را روشن میکرد که خون خدا در آن ریخته بود.
همیشه روزهای عاشورا دلم میگرفت. از گریه کردن پدر و مادرم دلم میگرفت. از دیدن اشک خواهرهایم. حتی برادرم که روزهای دیگر سرِ بازی جر میزد یا نوبت نان گرفتن خود را نمیرفت و میانداخت گردن من هم گریه میکرد و چشمانش سرخ میشد. از آن گریه های راستکی که دلم برایش میسوخت و جرزنیهایش را میبخشیدم و نان نگرفتن هایش را میبخشیدم، که گردن من میانداخت. من هم گریه میکردم، هم بخاطر امام حسین هم بخاطر دیدن اینهمه آدم که از ته دل عزاداری میکردند. ننه، یاحسین میگفت و به سینه میزد. موهای سفید پیرزن از کنار صورتش میآویخت و سالخوردگی و سالها درد و رنجِ وی را میان قاب سفیدی با قدمت و اصالتی کهن در بر میگرفت. قابی که در تصویر نقش بسته میان آن، گذر پر درد و رنج سالیان عمر، اشکال پر پیچ و خم و عمیقی از خود بجای گذاشته بود. راه های بیشماری ترسیم کرده بود که پیرزن با رنج و اندوه، شادی و غرور و عزت و آبرو از آن راه ها گذر کرده بود و در انتهای این جاده های پر پیچ و خم به پیری رسیده بود.
پیرزن بزودی میمرد. خودش گفته بود که خواب دیده میخواهد بمیرد. توی خواب پسر شهیدش دست او را گرفته بود و راهِ رفتن را نشانش داده بود. ننه صبح روزی که از آن خواب بیدار شد رفت حمام. لباس های تازه پوشید. عطر زد. سرمه کشید. مهر و سجاده اش را نو کرد. کفنی که برایش از مکه آورده بودند از ته صندوقچه بیرون کشید، گفت برایش قرآن خواندند، تمام که شد صدها صلوات فرستاد و میان کفن دمید. کفن را بوسید و گذاشت بالای طاقچه، کنار عکس شهید. بعد روضهی علی اکبر خواند و گریست. مادرم هم کنارش نشست و حسابی گریه کرد. بعد از آن ننه پس از هر نماز عشا منتظر حضرت عجل بود. شهادتین را میگفت و میخوابید. من خیلی از این ماجرا ترسیده بودم. از مرگ که قبلا خبر داده بود و هر آن از راه میرسید و پیرزن را میبرد ترسیده بودم. شب ها نفسهای پیرزن را میشمردم. نگاهم خیره به شکم او بود که تکان بخورد که بالا و پایین برود و نوید زنده بودن مادربزرگ را بدهد.
تمام شبِ گذشته را هم بیدار بودم و بالای سر دم و بازدم مسافرِ وعده داده شده نگهبانی داده بودم. صبح که رسیدیم تکیه، از هوای غبارآلود خیابان خوابم گرفته بود. از ثانیه هایی که به کندی میگذشت. از نگاه های شهری که با دلهره و تب آلود انگار از خوابی هزارساله چشم میگشود. دود حاصل از سوختن هیزم از زیر دیگ های پرشماری که بردیف در محوطه باز گاراژ روشن بود چون مهی خاکستری، آرام و اندوهناک صبحِ عاشورا را در بر میگرفت. زن ها و مردهای بسیاری باستقبال ما آمدند که عموها و عمه ها و عموزاده ها و عمه زادهها و هر آنچه از این دست باشد بودند. بچه ها و بزرگترها را بوسیدند و تا درون تکیه مشایعتمان کردند.
روی فرشهای میدانگاه، کوهی از لباس و ادوات نظامی جنگاوران بود. لباس هایی از رنگ سبز و سرخ که سرخ ها مال لشگریان یزید بود و سبزها را آدم های خوب میپوشیدند. آدم هایی که به گرمی با پدرم روبوسی میکردند و من ازشان خوشم می آمد. مانند پدرم دوستشان داشتم. دلم میخواست دست در گردنشان بیاندازم و بهشان ابراز محبت کنم اما میترسیدم که آنها نخواهند. اگر هم میخواستند، دست من به شانههای آنها نمیرسید. وقتی مرا میبوسیدند بی اختیار اشک توی چشمانم جمع میشد. بغض میکردم. یکی از آن هایی که لباس قرمز پوشیده بود سبیل کلفتی داشت و پشت هم سیگار میکشید. من از آدم هایی که سیگار میکشیدند خوشم نمی آمد. ازشان میترسیدم. توی محل ما مرد الواطی بود که سیگارش خاموش نمیشد. همه اهل محل از دست او شکایت داشتند و خوش نداشتند که با وی روبرو شوند. من هم خوش نداشتم که با این مرد سیگاری روبرو شوم اما او نزدیک پدرم شد و با وی دست داد. روبوسی کرد. پدرم را بغل گرفت. من از این کار او بدم آمد. از اینکه یکی از لشگریان یزید پدرم را بآغوش بکشد بدم آمد. مرا هم بوسید. نگاهم را ازش گرفتم. حالم را پرسید. جوابی بهش ندادم. از اینکه جوابی ندادم خنده اش گرفت. از خنده اش بدم آمد. میدانستم وقتی بغل و روبوسی تمام بشود جنگ شروع خواهد شد. میدانستم کسی که حالا داشت به پدرم لبخند میزد بزودی روی او شمشیر خواهد کشید. چرا پدرم او را دوست داشت؟ در حالی که میدانست اینها از لشگریان یزیدند.
داخل تکیه سفره های درازی پهن شده بود که درون آنها از مهمانانی که از راه میرسیدند با شیر داغ و پنیر و چای پذیرایی میشد. من کنار برادرم لیوان های شیر را سر میکشیدیم و از نان تازه و پنیر لقمه میگرفتیم. نقش های اصلی تعزیه تقسیم شده بود و همه لباس ها را به تن کرده بودند. افراد لشگریان یزید و امام حسین با هم گفتگو میکردند و راجع به کم و کیف آوازهایی که باید خوانده میشد نظر میدادند. با یکدیگر مشق نظامی میکردند و هر وقت یکی از یزیدیان زمین میخورد من و برادرم چه کیفی میکردیم. چند پسربچه و دختربچه را هم لباسهای سبز و سیاه پوشانده بودند. ما در تماشای آن لشگر خردسال بودیم که مرد سبیل کلفت سمت ما آمد و از من و برادرم خواست که ما هم لباس بپوشیم. هرچه اصرار کردند من نرفتم اما برادرم بزودی صاحب یکی از لباس ها شده بود. روسری سیاه بزرگی را دور صورتش انداخته بودند و شکل دخترها شده بود. قرار شده بود با یکی که هم سن و سال من بود دو طفلان مسلم را بخوانند.
پدرم لباس رزم پوشیده بود. زرهی سبز رنگ به تن داشت و کلاهخودی که دو پر بزرگ سبز و سفید زینت آن بود روی سر گذاشته بود. توی این لباس پدرم چه هیبتی داشت. وقتی وارد میدانگاه شد ستونی از آفتاب از روزنی روی صورتش میتابید. در تمام میدان خورشید فقط روی صورت او طلوع کرده بود. صورت مهربانی که ریش جوگندمی اش آن را میآراست. غصه هایش را میبلعید و نگاه کریمانه ای به او می بخشید. دلم میخواست از میله ها بگذرم و به میدانگاه برسم. دلم میخواست پدرم را بغل بگیرم، دستانم را دور تنش حلقه کنم و صورتم را به شکمش بمالم. گریه کنم. پدری که هیچ گاه مهربانی را از ما دریغ نمیکرد. وقتی خسته و رنجدیده از سر کار میرسید تمام مهربانی اش در نگاه و دستانش بود، که ما را میان بازوان خود میگرفت، میبوسید، بهمان لبخند میزد و پناهگاهمان میشد. براستی باید امام حسین خیلی مهربان بوده باشد. من امام حسین را از مهربانی پدرم شناختم که پیرو ایشان بود. از نمازهای پدرم شناختم و از گریههای او میان روضهها که شانههایش میلرزید و به پهنای صورت اشک میریخت. وقتی روضه به شهادت حضرت عباس میرسید، نوحهخوان از داغِ برادرِ جوان دیدهها میگفت و پدرم را که خود پیکر برادر شهیدش را در خاک قرار داده بود مورد خطاب قرار میداد. من همیشه از این همه اندوه که در زندگی ما بود گله داشتم اما مرد میگفت “هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهند” من چیزی از این شعر نمیفهمیدم اما چون پدرم میگفت حتما چیز مهمی بود و مرا آرام میکرد.
بزودی ساعات اولیه صبح گذشت و خیل جمعیت از راه رسید و دستهی زنان و مردان عزادار در گروههای جداگانه اطراف میدان کروی شکل را در بر گرفت. در ساعات اولیه افراد زیادی با هم جنگیدند و تعداد زیادی از لشگریان یزید توسط چند نفر از جنگاوران لشگر امام حسین به درک واصل شد. هر کدام از یاران امام حسین که شهید میشد پدرم بر بالینش میرفت. سر او را به دامن میگرفت اشعار غم انگیز و نوحه های جانسوز میخواند و در میان ناله های پیرزن ها و پیرمردها و جوانانی که غیرتشان تحریک شده بود جنازه را به سمت خیمه های سفید میبرد. زن های سیاهپوش دور جنازه را میگرفتند و واحسین وا مظلومِ جمعیت به اوج میرسید. مقابلِ خیمه های قرمز، عمرسعد و شمر نشسته بودند و سینی های پر از میوه برابرشان قرار داشت. وقتی کسی ازشان به درک واصل میشد جمعیت، هایِ خنکی سر میداد و از اینکه برابرشان از بدل یزیدیان انتقام گرفته میشد خشنود بودند.
سمت خیمه های امام حسین فقط تشنگی بود. نه تشنگیِ آب، تشنگی شهادت، تشنگی دیدار خدا.
حوالی ظهر میدان تعزیه پر از اسب و شمشیر و زره و سپر بود و آدمهایی که شهید می شدند. قاسم و عبداله و عون و جعفر و علیِ اکبر و حضرت عباس، که پدرم یکی یکی بر بالینشان می رفت. نوحه می خواند. مردم گریه می کردند. پدرم گریه می کرد. محشری میشد. سر قضیهی عباس، امام حسین سر او را در حالی که هنوز جان در بدن داشت به دامن گرفته بود، مردی میکروفون را به نوبت سمت دهانهای آن دو برادر میگرفت و سوز نوحهی خداحافظی ایشان دل فلک را میسوزاند. همه گریه میکردند، حتی لشگریان یزید به گریه افتاده بودند، عمرسعد و شمر، که همان مرد سبیل کلفت بود، اشکشان به پهنای صورت جاری بود. من از دیدن گریههای یزیدیان متعجب بودم، فهمیده بودم مرد سبیل کلفت، خود عاشق امام حسین بود، عاشق حضرت عباس بود، دیگر ازش بدم نمی آمد. که برای امام حسین گریه میکرد برای پدرم گریه میکرد.
یاد گریه های سر نماز پدرم برای برادر شهیدش افتاده بودم. مگر نه اینکه امام حسین سر برادرش عباس را به دامن داشت، پدر من برای برادرِ امام حسین گریه میکرد برای برادر خودش گریه میکرد. بعد خود امام را می کشتند. در حالی که خواهر ایشان از بالای تل زینبیه نظارهگر قتل برادرش بود. شمر ملعون جمعیت را پراکنده میکرد و بالای سر مبارک امام میرسید و آن را از قفا میبرید. من بارها این روضه را شنیده بودم، طاقت دیدن آن صحنه را نداشتم. همه گریه میکردند، مادرم گریه میکرد، حضرت زینب از بالای تل زینبیه گریه میکرد، جمعیت پریشان شده بود و ناله ها به اوج خود میرسید. شمر خود را بالای سر امام رسانده بود دیگر گریه نمیکرد، دوباره یزیدی شده بود دوباره ازش متنفر شده بودم. اما شمر کاری به تنفر من نداشت، هزار سال پیش هم شمر کاری به گریه های حضرت زینب نداشت، به ناله های رقیه خاتون، دختر سه ساله که خیلی کوچک بود، که از دیدن سر بابایش در تشت زرین از غصه دق کرده بود و مرده بود. من با شنیدن این روضه دلم میخواست بمیرم. یک آدم چطور میتواند آنچنان رذل و سنگدل باشد که چنین کاری با دختر پدر از دست داده بکند، با دختر یتیم. که مرگ همه عزیزانش را دیده بود. مرگ برادرش مرگ پدرش مرگ عمویش، آن هم چه عمویی، حضرت عباس، که جهانی متحیرِ جوانمردی ایشان بود. نه، شمر به این حرفها کاری نداشت، میرفت که سر ببرد، سر از تن حقیقت جدا کند، میرفت که امام را شهید کند. و هزار سال بود که هر سال این داستان غم انگیز تکرار میشد و هزار سال بود که خورشید روی این مرثیهی ابدی طلوع میکرد. من از کنار نردهها صورت مهربان پدرم را میدیدم که به خاک مالیده شده بود، ریش جو گندمی اش که آلوده به خاک شده بود و چکمه های سنگین شمر که روی کمر پدرم فرود آمده بود. براستی یک کودک چطور میتواند چنین لحظات به غایت دردناک را در برابر چشمان خود ببیند. آن هم نه یک بار، بلکه بارها. من آخرین نوحه های حضرت زینب را از روی تل زینبیه میشنیدم و تن پدرم را که اسیر دست شمر بود. طاقت نداشتم. نتوانستم ببینم. از لای نرده ها وارد میدان کارزار شدم. خود را بالای سر شمر رساندم او را با ضربات پی در پی مشت از روی تن مظلوم پدرم راندم و بابایم را به آغوش کشیدم. پاهایم بر تن خاک تقلا میکرد و دستانم به شانه های مهربان پدر دخیل بسته بود. نگذاشتم شمر سرش را ببرد. همه گریه می کردند من گریه می کردم. به همراهی برادر بزرگم و چند مرد دیگر از پیکر به خون غلتیدهی پدرم جدایم کردند. من فریاد میزدم پدرم را میخواهم و صدای رقیه خاتون، دختر امام حسین در درازای تاریخ میپیچید که پدر مظلوم خود را صدا میزد. اما در این تاریخ همه کور و کر بودند، آنهایی هم که به حقانیت امام ایمان داشتند تن به ذلت ترس و تطمیع سپرده بودند. خون حسین از میان هزار سال تطمیع و ترس میجوشید و در ابدیت زمان و بر صورت تاریخ جاری میشد و هرگز بنای ایستادن نداشت. چرا که آن، خون خدا بود.
مرا به میان جمعیت بردند. مادرم آنجا بود، ننه آنجا بود، خواهرهایم آنجا بودند و زاری میکردند. زن ها بغلم می گرفتند. مرا می بوسیدند. وقتی خود را از میان جمعیت رهاندم که کار از کار گذشته بود. شمر سر پدرم را بریده بود. خیمه ها آتش زده شده بود. نوای جانسوز یا حسین عرش را تکان میداد. دیدم که پدرم را توی پارچه ضخیمی بردند. یک نفر میداندار شده بود و دعا میکرد، همه با استغاثه آمین میگفتند. کسی از پدرم خبر نداشت. اما من فقط او را میخواستم. برادر بزرگم از راه رسید، یاران پدرم که پیش از او شهید شده بودند با لباس رزم از راه رسیدند، همه زنده بودند. مرا از درِ انتهای تکیه به داخل بردند، بخاطر بی تابی ام پشت صحنه تعزیه را نشانم دادند. پدرم پدر نازنینم لبخند به لب داشت. بغلم گرفت. مرا بوسید. گفت برایم چای آوردند. همه دلداری ام میدادند و دست روی سرم میکشیدند. بابا پی در پی مرا میبوسید. اما من دلم پر بود. چه کسی بعد از ظهر عاشورا ناز یتیمان را کشیده بود چه کسی دلداریشان داده بود. میان آن جمع مهربان گریه میکردم، اما نه برای پدرم، برای امام حسین، برای مظلومیت حسین …
پایان
سیروس شریفی
تاسوعای سال ۱۳۹۸ ه.ش»
همین روزها بود. روزهایی که به آخر تیر ماه منتهی میشد. پدرم داشت در حیاط جان میداد. آخرین بارقههای خوشبختی ما، رنجور و بیطاقت، در رختخواب ناچیز خود زیر طاق انگور خوابیده بود و درد میکشید. دیگر از هیچ کدام از ما کاری ساخته نبود. آنقدر گریه کرده بودیم که چشمانمان در حدقه فرو رفته بود. کار ما از گریه گذشته بود. به سکوت و بهت دردناکِ تسلیم رسیده بود. نا امیدانه از دور تماشا میکردیم که مرگ کارد به استخوان پدرمان رسانده و دارد جان مهربانش را بیرحمانه از او میگیرد. مرگ، پدر تنهای ما را در برابرمان سر میبرید و جان ما را از روح هراسناک و بیپناه مان میستاند.
بابا، انگورها رسیده، چرا از ما نمیخواهی یک خوشه از آن برای تو بچینیم. چرا ما را به گرد خود نمیخوانی، تا دست روی سر ما بکشی، ما را در حریم امن خود پناه بدهی. من میترسم بابا. من از ترسِ چهرهی سیاه مرگ روی استخوانهای رنجورت بخود میلرزم. اما پدر صدای ملتمسانهی مرا نمیشنید. بیچاره سرگرم مرگ خود بود. حلقآویزِ مرگ خود بود. داشت در برابر ما دست و پا میزد. مرگ رحم نداشت، خدا رحم نداشت. دل هیچ کس برای ما نمیسوخت.
تیرماه بود. آخرین روزهایی که به مرگ پدر منتهی میشد. من از پشت پنجره تماشا میکردم که پدرم را سوار پیکان قراضه دربستی میکنند تا برای آخرین بار به بیمارستان ببرند. تیرماه بود اما من از سرما بخود میلرزیدم. از زیر پتو دزدانه رفتن پدرم را تماشا میکردم، که دو نفر زیر دستهای او را گرفته بودند و مرد برای همیشه از خانه میرفت. از ما دور میشد.
هنوز استخوانهای تکیده و جمجمه بدون موی او در برابر چشمانم است، که زیر آوار شیمی درمانی از پا در آمده بود. پدر از درد مرگ را آرزو میکرد و ما دیگر دست پدر را رها کرده بودیم که جان بدهد. که دیگر درد نکشد. و درد را برای ما بگذارد و برود. برای من، که هنوز سالهاست همان پسر سیزده سالهام که هر روز صحنه ی تلخ و دردناک رفتن پدر از خانه برای آخرین بار را به تماشا مینشیند و بجای پدر جان میدهد، میمیرد.
یادم افتاد برادرم آب میخواست. تشنه بود و توی فوتبال هشت گل خورده بودیم و آش و لاش افتاده بودند روی آسفالت تازهی مصلی که زیر گرمای مرداد ماه جهنمی شده بود. منارههای مصلی را تازه کار گذاشته بودند و درها را نبسته بودند و پلهها را میشد تا بالای برج رفت و کفتر چاهی ها را دنبال کرد.
سر ظهر بود. من، در خانه را نزده بودم و از تیر چوبی رفته بودم بالا و از دیوار پریده بودم توی حیاط که ننه و مادر از خواب ظهر تابستان بیدار نشوند. بعد، توی مشمای بزرگی آب ریخته بودم و آب را به مصلی رسانده بودم و در دهان هر کدام از اعضای تیم بازنده آب میریختم. بعد ته مانده ظرف آب را گذاشتم برای کفترها. آی کبوترهای مصلی ..
دلم از دیدن نشستن کفترها در سایهی شبستان مصلی میگرفت. دلم از دیدن پرواز یاکریمها از سقف منارهها میگرفت. دلم میگرفت وقتی دیوارهای سیمانی حسینیه را آب میزدند و بوی خاک و آب در سایه پر میشد. هنوز سیاهمان را در نیاورده بودیم. هنوز عزادار پدرم بودیم. فوتبال را باخته بودیم.
آه پدرم که زیر گرمای تابستان تنش داشت در خاک میپوسید. آه مادرم که بیشتر روز را میخوابید و وقتی بیدار بود گریه میکرد و وقتی میخواست ما را صدا بزند نایی در حنجره نداشت. صورت مهربان آقا را خاک با خود برده بود. خندههای دلگرم کننده مرد را خاک با خود برده بود. همین چند روز پیش پدرم را در سردخانه صدا زده بودم و جواب نداده بود. تمنا کرده بودم و جواب نداده بود. گریه کرده بودم و باز در جواب پسرش هیچ نگفته بود. من دلم گرفته بود که پدرم جواب مرا نمیداد. گریه میکردم. از درد گریه میکردم. از بیرحمی خدا گریه میکردم.
همه از نالههای من به گریه در آمده بودند، اما پدرم سرد و بیروح روی سنگ غسالخانه دراز کشیده بود و بجای تمام شبهایی که نیمهشب از خواب خود میزد و سر کار میرفت، خوابیده بود. بجای تمام دردهایی که در زندگی خود کشیده بود و هیچ دوستی نداشت. مانند حالایِ من که هیچ دوستی ندارم. آن روز در غسالخانه فقط کافی بود مرد چشمانش را باز کند. حال نزار مرا ببیند، خواهش پسر کوچکش را بشنود که ترسیده بود، کافی بود دست مرا بگیرد و به خانه برویم.
کاش آن روز پدرم چشمانش را میگشود. من را نا امید و تنها کنار سنگ غسالخانه تماشا میکرد. میدید که از دیدن او سیر نشده بودم. میدید که دلم از جای خالی او در روزهایی که در مریضخانه بود بحد کافی سوخته بود. میدید که مرگ پدر برای آن پسربچه خیلی بیرحمانه بود.
آن ظهر تابستان، تمام این روضه ها را پشت سر گذاشته بودیم و زمان گذشته بود و آفتاب مرداد آسفالت مصلی را میسوزاند و صورتهای خسته و مغموم اعضای تیم بازنده را میسوزاند. بال کفترهای چاهی مظلوم را میسوزاند.
یادم افتاد برادرم تشنه بود. تمام اینها را با پرواز یک کفتر چاهی روی گنبد سبز مسجد این محل دور بخاطر آوردم. زمان، این موجود رنجورِ پیر. این موجود بیرحم که همواره دشنه بر دلم میزند ..
بابا ... دلم برای دیدن تو تنگ شده. هر روز به کیفیت همان ظهر تابستان توی غسالخانه تو را بیاد میآورم و از روی اندوه و درد نامت را صدا میزنم. اما تو مرا، کودک رنجور پیرت را آنچنان از یاد بردهای که حتی به خوابم نمیآیی. دوستت دارم بابا. صورت روی سنگ کهنهی قبر تو میگذارم و نا امیدانه نامت را صدا میزنم. درختان گورستان با من گریه میکنند.
ایستگاه بنظر دور و دورتر میشود. فکر میکنم هرگز به آن نمیرسم. چند دقیقهای هست که در اتومبیل فرسوده را محکم به هم کوبیدهام تا راننده پیر سگش آن را ازم دور کند. پیرمرد مثل سگی که مراقب آخرین جان باقیمانده خویش باشد رانندگی میکرد. حیوان و انسان سخت به زندگی چسبیدهایم.
روی اولین صندلی ایستگاه مینشینم. حتی نای رسیدن به صندلی بعدی را ندارم. مفلوکتر از من هم هست، که هر کدام به گوشهای از بدبختی چسبیده و دارد زندگی خود را بالا میآورد. نگاهم را از اینهمه بدبختی میگیرم و به سقف ایستگاه میدهم. آفتاب همچون استفراغ زردی روی داربستها پاشیده.
بعد نگاهم زیر سقف لاستیکی به کبوتری میافتد. یک نقطه قهوهای کثیف که در جای خود تکان میخورد. حس تهوع بهم دست داده. میخواهم معدهام را پس بدهم. و یک مشت غذای شب مانده. و یک مشت اضطراب و فکرهای هضم نشده و گندیده. و مشت مشت قرص آرامبخش.
در ایستگاه اول یک زوج جوان روبرویم مینشینند. پسره وقت خندیدن بوضوح عرعر میکند. بعد، عرعر خود را توی حلق میکشد و حلقه حلقه آن را میدهد بیرون. میخواهم تماشا کنم آخر این سیرک به کجا میانجامد. بعد قطار شلوغ میشود. حالا روی هر صندلی نمایشی در حال اجراست. قطار سیرک حرکت میکند.
ایستگاه آخر، قطار آدمها را با فشار میدهد بیرون. یک استفراغ بد شکل و متعفن. بعد، ریههای خود را از هوا پر میکند و میرود. روی پلهی مجاور مردی میدود. قدمها را تند کرده و فکر میکند قدمهای تند فایدهای ندارد. شکل دردناکی از فرسودگی. موهای سر ریخته و شکم پیش آمده.
همه چیز حکایت از فرار آدمها از دست نابودی دارد. از دست مرگ میگریزیم و خود را به دامن نیستی میاندازیم. دلم برای این مرد میسوزد. دلم برای این زن، این پیر زن. این گلهی فرسودهی آفرینش میسوزد، که توسط زندگی هی میشود و هر گله ره به جایی میبرد تا مسیر زندگی تمام بشود.
از فراز پلهها ازدحام آدمهاست که در جریانی یاسآلود پیش میرود. به چپ میپیچد و بعد به راست متمایل میشود و هر گروه در دستههایی مجزا از پلههایی دیگر سرازیر میشود تا برود و روز را اینگونه سر کند و به شب برسد و روزِ شب شده را در خواب ببیند و صبح دوباره به راه هیچ رهنمون بشود.
بعد، حرارت خوب تو را درون خود احساس میکنم، که به کمک میرسد. یاد تو ابتدا حرارت مطبوع یک حس اطمینانبخش دوست داشتن است. بعد آرام و عمیق در درون من رشد میکند و در سینه گسترده میشود. خود را میان آن جمعیت خاکستر گون، سبز میبینم. دانهای که ریشه میدواند. از نور تو بر من میتابد.
ریشه قوام مییابد و مستحکم میشود. قلبم را حرارتی گرم فرا میگیرد. از انوار چراغ تو دخمههای تنهایی من نور میگیرد. بعد آن نور به زوایای تاریکی در من میتابد که پیش از آن گم شده بود، یا فکر میکنم که اصلا وجود نداشت. هم میترسم و هم پیش میروم. اما درون تاریکی خود تنها نیستم.
بعد، درون جمعیت قطار خود را تنها مییابم. با تو تنها میشوم. باید گوشهای امن برای پرورش یاد تو در درونم بیابم. بعد تنهاییام را که مییابی پیشتر میآیی. در من رشد میکنی. رشد سریع ریشههای تو را در خود احساس میکنم. شبکهای از ریشهها. جایگزین شبکهای از رگها.
نه اینکه این یک داستان اساطیری باشد. اما چگونه میتوان از راهی آنچنان دور گیاه سبز خود را در وجود انسانی رویاند. قلب خود را جای قلب انسانی نشاند و از روح خود بر تن خشک او دمید. انسانی که همواره، هر صبح تا شب گور خود را بدوش میکشد تا به مرگ برسد. اما دست تو هر بار بر شانهاش فرود میآید و او را از سقوط عمیق خود باز میدارد.
از تاریکی میترسم. همیشه از تاریکی میترسیدهام. تمام شبهای تنهایی با چراغ روشن بیدار ماندهام. هر شب درون گور زندگیام چراغی روشن بوده. هر شب فشار قبر را با روشنایی مصنوعی چراغ تحمل کردهام. از تاریکی میترسم. از تنهایی میترسم. از اینکه نور در چراغ بمیرد میترسم.
از نیزهی درد بر جای پوسیدهی دندانهای شکسته بر لثه بیدار شدهام. پشت درهای بسته سگی در خرابهای میلاید. نور خیرهی چراغ چشمم را میزند. دنبال یک دارو برای التیام عفونت هر سوراخی را گشتهام. التیامی بر دردی نیست. اجازه میدهم درد کار خود را بکند. شاید زودتر دست از سرم بردارد.
چشم راستم درگیر عفونت شده. تار میبیند. جایی پشت گوی چشم، رگی قوی از درد تشکیل میشود. چشمم را با دست میپوشانم، سردی انگشتانم از شیشهی چشم عبور میکند و آن را میشکند. در جای خود میایستم، مینشینم، دراز میکشم. اما درد محکم به چشمانم و به دندانم و به گورم چسبیده.
سردم است. عفونت وارد خون شده و بدن را در سرمایی عمیق به عقب میراند. رو اندازم را دور خود پیچیدهام. یک لیوان آب گرم را به خود میفشارم. پوستم از حرارت جدارهی لیوان میسوزد. اما از درون بخود میلرزم. سردم است. از تاریکی میترسم. از تنهایی میترسم. پدرم را صدا میزنم.
میدانم پدرم سالها پیش مرده. پدرِ مرده را از اعماق نیستی و مرگ میخوانم. اما صدای ناتوانم در دالانهای مرگ از رفتن میماند و زمینگیر میشود. ریشههای عفونت کردهی دندان دهانم را بدبو کرده. نفس مردار را تو میدهم. بابا، شاید استخوانهای تو اینگونه پیش از مرگ پوسیده باشد.
سردم است. بدن در یک رفتار طبیعی با تکانهای شدید سعی در گرم کردن خود دارد. رو اندازم همراه تنم به رعشه افتاده. از دیدن بازتاب خود در آینه اتاق هراسم میگیرد. این منم مردی که در تنهایی رو به افول میرود. درون گور خویش میمیرد. دست آخر همه تنهاییم. تنها درد میکشیم. تنها میمیریم.
فکر میکنم پرده پنجره تکان میخورد. شاید بر اثر ضربات مرگ مشاعر خود را از دست دادهام. شاید در مرز بین رویا و حقیقت هستم. اما آن فقط تکان پرده اتاق بوده. در جهان من که تنهایی تا اعماق همه چیز رسوخ کرده، تکان پرده بخودی خود معجزه است. شاید کسی از روزن گورم بحالم رقت آورده باشد.
شاید کسی روی گورم را با خاک بپوشاند. چراغ را خاموش کند و بگذارد برای همیشه بمیرم و نیست و نابود بشوم. اما این آرزویی دست نیافتنیست.