خستهام. از هر چیزی که پیشآمده و میخواهد پیشآمد بکند خستهام.
روی رخت خوابم نشستهام و نمیتوانم بلند بشوم. ساعت به تندی از صبح عبور میکند، اعتنایی به جوارح له و لورده من از پیادهروی های طولانی هر روزه ندارد. به حال نزارم توجهی نمیکند که نمیتوانم حتی پاهایم را راست بکنم. احساس میکنم دو دستم از کشیدگی بخاطر حمل بارهای سنگینِ همیشگی از اطرافم آویخته و نمیتواند حرکتی بکند. احساس میکنم دستانم از کنارم در تاریکی فرو میرود. اختیارشان را ندارم. از دست دادمشان. مال من نیستند. فکر میکنم موجودی از اعماق تاریکی انگشتانم را میگیرد و میخواهد مرا به پایین بکشد. میهراسم. دستانم را روی رانهایم بالا میکشم تا سقوط نکند و بیحرکت میمانم. پاهام از محل اتصال زنگ زده و به مفصل خود چفت شده. پشت سرم درد میکند، انگار یکی ناغافل با پتکی به آن کوبیده و گریخته است. استخوان سینهام با هر نفسی که تو میدهم دردناک میشود. عبور زمان با صدای عقربه ثانیهشمار مانند تیغهای تیزی به مغزم اصابت میکند، تیغها درون نرمی عفونت کردهی مغز فرو میرود و نمیشود درشان آورد.
یکی با هر چیزی دارد با هیاهوی بسیار از خیابان پشت خانهام عبور میکند. زودتر از من بیدار شده. زودتر از هر کس دیگری. یا شاید حمالی باشد که مامور است پرده سیاه شب را از رخ آسمان پایین بکشد تا روز بتابد. ستیغ آفتاب از روی دیوارهای بلند ساختمانها پایین میسرد. خورشید بالا آمده. باید هرچه زودتر از جا تکان بخورم. اما تنم سنگین شده و مرا عاجزانه به رختخواب میخواند. بنظرش حمالی برای امروز تعطیل است. نا امیدانه تقلا میکند، هم میخواهد به رفتن تن در دهد هم نمیخواهد بیهوده آنهمه زجر بکشد. اما دست قوی تری زنجیر دور تنم را میکشد و میخواهد مرا به بیگاری ببرد. دست نامرئی مرا میکشد که بلند بشوم. هنگام برخاستن دردی مثل یک جریان قوی الکتریسیته قوایم را در مینوردد و به مغز میرسد. زمین میخورم. با سر روی رختخواب فرود میآیم. میافتم. سرنگون میشوم. درد، از مفاصل زانوها شتک کرده بود و انفجار جریان در ممر اعصاب، مرا زمین زده بود. از مهرههای پشت گردنم حرارتی احساس میکنم که نقطه نقطه میجوشد و سر نقطهها به هم متصل میشود و شلاقی میشود و شلاق به پشتم میزند.
لحاف را روی سرم میکشم. تاریک میشود. مانند تاریکی گوارای قبر. نفسهایم نظم پیدا میکند و بعد آرام میشود و کم کم به تاخیر میافتد. مرگ، در نقش مادری مهربان بر بالینم ظاهر میشود. برایم لالایی مبهم دردناکی میخواند. بخواب، بیچارهی بیگناه من. از محبت مرگ سرم گرم میشود. چشمم گرم میشود. مفاصلم، اندامم، جوارحم، گرم میشود و مرگ درون زندگی رقتانگیزم رخنه میکند.
خوابهایی از پس پرده چشمانم میبینم. رویاهایی دور که سرم را گرم میکند. خواب میبینم مادرم یک طناب از شاخههای درخت توی حیاط آویخته. چند لایه پارچه در بستر نشیمنگاه طناب میگذارد و صدایم میکند که بروم تاب بخورم. مادر از پشت سر آرام نهیبم میزند. تاب حرکت گیج کننده ای دارد. در یک خط تکراری پس و پیش میرود و همه چیز اطرافم تاب میخورد. از مادرم میخواهم نگه دارد. بهم حالت عق دست داده. مادر دست نگه میدارد. از تاب پایین میافتم. بعد یادم نیست که در حیاط خانه بودهام. چرا که در یک راه متروک پیش میروم. شاید هم پس. نمیدانم. بعد پدرم را میبینم که کنار جاده روی بوته خاری خلیده. در صورتش بوضوح رنج هویداست. از این حالت پدر که خارها به تنش فرو میروند دلمردگی کشندهای به سراغم میآید. میخواهم او را صدا کنم. بابا .. اما مرگ نمیگذارد که خوابم ادامه دار بشود. پرده ها را یکی یکی از برابر چشمانم میگذراند و میان تکه پاره هایی از هر کابوس دیوانهام میکند. میخواهم عمیقتر بخوابم، آنقدر عمیق که حتی خواب نبینم. کاش مرگ کاری بکند.
بعد، صورتم در زمین فرو میرود، از رختخواب عبور میکند و به ظلمت درون زمین کشیده میشود. دستانم را زیر زمین میبینم که از اطرافم آویخته و تا عمق ظلمت کش آمده است. انگشتها به محاذات هم پیش رفته و دراز و بیقواره شده، ناخنها رشد کرده و میان ریشهها گره خورده است. از میان تاریکی احساس میکنم سیل لزجی وارد خاک میشود، به دستها میرسد، ریشه ها را پر میکند. بقایای جنازه حیوانات و انسانها و موجودات ریز دیگر را شناور میکند. میرسد به صورت من. سعی میکنم صورتم را از سیلاب لزج دور نگه دارم. نمیشود. نفسم را در دهان حبس میکنم. سیل صورتم را میگیرد. تکان تکان میخورم. نفسِ مانده در دهانم میترکد و دهانم باز میشود و سیلاب و ظلمت و بقایای آدمها و حشرات وارد دهانم میشود. به ریه هایم میرسد. دست و پا میزنم. به حالت تشنج سر از زیر لحاف بیرون میبرم.
بیدار شدهام. بالشم از مایع لزج دهانم خیس است. خبری از مرگ نیست. زندگی گوشهی اتاق با لبخندی تهدید آمیز نظارهام میکند. صادق هدایت راست میگفت، مردن به این مفتیها نیست. بخت بلند میخواهد.
+ پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ ساعت 9:50 س. ش
|