هر روز عمیق‌تر در چاه تنهایی فرو می‌روم

خواب می‌بینم با عده‌ای از کسان خویش در یک حیاط سرسبز که نمی‌دانم کجاست به صف ایستاده‌ایم تا با مادربزرگ به رسم وداع دیده بوسی کنیم. مادربزرگ لباس یشمی زیبایی به تن، روی یک صندلی پشت به دیواری آجری که آفتاب به آن می‌تابد نشسته و در حرکاتی آهسته و عمیق به معانقه ما به گرمی پاسخ می‌دهد. خواب می‌بینم نوبت من که شد علاوه بر دیده بوسی، پیرزن مهربان را در آغوش می‌گیرم، پیشانی‌اش را می‌بوسم، بر دستان مهربانش بوسه می‌زنم و اشک از چشمانم جاری می‌شود. در خواب همه به این حالت من رقت می‌برند. با گریه‌های من گریه می‌کنند. نمی‌خواهم از او جدا شوم. اما اتومبیلی انتظار ما را می‌کشد. همه چیز بنحوی غمبار در خواب تدارک دیده شده که یک جدایی ابدی در پس این دیدار واپسین باشد.

خوابم همینجا تمام می‌شود. بعد، چشم به تاریکی اتاقی که در آن خفته بودم باز می‌کنم. نیمه شب است. در تاریکی راه می‌گشایم تا لیوان آبی پیدا کنم، آب مزه تلخی دارد. یادم می‌افتد در کودکی زمانی که نیمه‌شب ها خودم را به ظرف آب می‌رساندم با چه لذتی وصف ناپذیر از آن سیراب می‌شدم و سرم روی بالش نرسیده دوباره خوابم می‌برد. یادم می‌افتد در کودکی خواب‌هایی چنین غمبار نمی‌دیدم.

خوابم نمی‌برد، تصاویر آن رویای ناگوار بآرامی از پس ذهنم عقب می‌رود و دور می‌شود. فکر می‌کنم مادربزرگم در آن عمارت وسیع در آن دهکده کوهستانی که زمانی از هیاهوی بسیار آدم‌های مقیم در آن آکنده بود حالا تنها خوابیده. رختخواب ناچیز پیرزن را تصور می‌کنم که نور مهتاب از پنجره‌های تکیده به آن می‌تابد. در حالی که انوار کم رمق مهتاب روی سنگ قبور کسان پیرزن بر گورستان ده افتاده. بعد، از هولناکی این تصویر غمگین دلم می‌گیرد. قطره اشکی چشمم را می‌سوزاند و سخت و گزنده روی گونه‌ام می‌سرد و در شیار سردی که بجا گذاشته حالت ابدیت بخود می‌گیرد.

فکر می‌کنم در دام شبی ابدی گرفتار شده باشم که روز هرگز از افق تاریک آن نخواهد تابید. این تلخی بسیار، این گریستن‌های شبانه، این دلتنگی‌ها در خواب ... فکر می‌کنم چاره‌ی این اندوه‌های پی در پی و بی‌رحمانه فقط تن دادن به مرگ باشد. هر روز بیشتر و بیشتر در صمیمیت مزورانه آغوش مرگ فرو می‌روم، هر روز افسرده‌تر می‌شوم. هر روز عمیق‌تر درون چاه تنهایی فرو می‌روم.

تشریح درد

خسته‌ام. از هر چیزی که پیش‌آمده و می‌خواهد پیش‌آمد بکند خسته‌ام.

روی رخت خوابم نشسته‌ام و نمی‌توانم بلند بشوم. ساعت به تندی از صبح عبور می‌کند، اعتنایی به جوارح له و لورده من از پیاده‌روی های طولانی هر روزه ندارد. به حال نزارم توجهی نمی‌کند که نمی‌توانم حتی پاهایم را راست بکنم. احساس می‌کنم دو دستم از کشیدگی بخاطر حمل بارهای سنگینِ همیشگی از اطرافم آویخته و نمی‌تواند حرکتی بکند. احساس می‌کنم دستانم از کنارم در تاریکی فرو می‌رود. اختیارشان را ندارم. از دست دادمشان. مال من نیستند. فکر می‌کنم موجودی از اعماق تاریکی انگشتانم را می‌گیرد و می‌خواهد مرا به پایین بکشد. می‌هراسم. دستانم را روی ران‌هایم بالا می‌کشم تا سقوط نکند و بی‌حرکت می‌مانم. پاهام از محل اتصال زنگ زده و به مفصل خود چفت شده. پشت سرم درد می‌کند، انگار یکی ناغافل با پتکی به آن کوبیده و گریخته است. استخوان سینه‌ام با هر نفسی که تو می‌دهم دردناک می‌شود. عبور زمان با صدای عقربه ثانیه‌شمار مانند تیغ‌های تیزی به مغزم اصابت می‌کند، تیغ‌ها درون نرمی عفونت کرده‌ی مغز فرو می‌رود و نمی‌شود درشان آورد.

یکی با هر چیزی دارد با هیاهوی بسیار از خیابان پشت خانه‌ام عبور می‌کند. زودتر از من بیدار شده. زودتر از هر کس دیگری. یا شاید حمالی باشد که مامور است پرده سیاه شب را از رخ آسمان پایین بکشد تا روز بتابد. ستیغ آفتاب از روی دیوارهای بلند ساختمان‌ها پایین می‌سرد. خورشید بالا آمده. باید هرچه زودتر از جا تکان بخورم. اما تنم سنگین شده و مرا عاجزانه به رختخواب می‌خواند. بنظرش حمالی برای امروز تعطیل است. نا امیدانه تقلا می‌کند، هم می‌خواهد به رفتن تن در دهد هم نمی‌خواهد بیهوده آنهمه زجر بکشد. اما دست قوی تری زنجیر دور تنم را می‌کشد و می‌خواهد مرا به بیگاری ببرد. دست نامرئی مرا می‌کشد که بلند بشوم. هنگام برخاستن دردی مثل یک جریان قوی الکتریسیته قوایم را در می‌نوردد و به مغز می‌رسد. زمین می‌خورم. با سر روی رختخواب فرود می‌آیم. می‌افتم. سرنگون می‌شوم. درد، از مفاصل زانوها شتک کرده بود و انفجار جریان در ممر اعصاب، مرا زمین زده بود. از مهره‌های پشت گردنم حرارتی احساس می‌کنم که نقطه نقطه می‌جوشد و سر نقطه‌ها به هم متصل می‌شود و شلاقی می‌شود و شلاق به پشتم می‌زند.

لحاف را روی سرم می‌کشم. تاریک می‌شود. مانند تاریکی گوارای قبر. نفس‌هایم نظم پیدا می‌کند و بعد آرام می‌شود و کم کم به تاخیر می‌افتد. مرگ، در نقش مادری مهربان بر بالینم ظاهر می‌شود. برایم لالایی مبهم دردناکی می‌خواند. بخواب، بیچاره‌ی بی‌گناه من. از محبت مرگ سرم گرم می‌شود. چشمم گرم می‌شود. مفاصلم، اندامم، جوارحم، گرم می‌شود و مرگ درون زندگی رقت‌انگیزم رخنه می‌کند.

خواب‌هایی از پس پرده چشمانم می‌بینم. رویاهایی دور که سرم را گرم می‌‌کند. خواب می‌بینم مادرم یک طناب از شاخه‌های درخت توی حیاط آویخته. چند لایه پارچه در بستر نشیمنگاه طناب می‌گذارد و صدایم می‌کند که بروم تاب بخورم. مادر از پشت سر آرام نهیبم می‌زند. تاب حرکت گیج کننده ای دارد. در یک خط تکراری پس و پیش می‌رود و همه چیز اطرافم تاب می‌خورد. از مادرم می‌خواهم نگه دارد. بهم حالت عق دست داده. مادر دست نگه می‌دارد. از تاب پایین می‌افتم. بعد یادم نیست که در حیاط خانه بوده‌ام. چرا که در یک راه متروک پیش می‌روم. شاید هم پس. نمی‌دانم. بعد پدرم را می‌بینم که کنار جاده روی بوته خاری خلیده. در صورتش بوضوح رنج هویداست. از این حالت پدر که خارها به تنش فرو می‌روند دلمردگی کشنده‌ای به سراغم می‌آید. می‌خواهم او را صدا کنم. بابا .. اما مرگ نمی‌گذارد که خوابم ادامه دار بشود. پرده ها را یکی یکی از برابر چشمانم می‌گذراند و میان تکه پاره هایی از هر کابوس دیوانه‌ام می‌کند. می‌خواهم عمیق‌تر بخوابم، آنقدر عمیق که حتی خواب نبینم. کاش مرگ کاری بکند.

بعد، صورتم در زمین فرو می‌رود، از رختخواب عبور می‌کند و به ظلمت درون زمین کشیده می‌شود. دستانم را زیر زمین می‌بینم که از اطرافم آویخته و تا عمق ظلمت کش آمده است. انگشت‌ها به محاذات هم پیش رفته و دراز و بی‌قواره شده، ناخن‌ها رشد کرده و میان ریشه‌ها گره خورده است. از میان تاریکی احساس می‌کنم سیل لزجی وارد خاک می‌شود، به دست‌ها می‌رسد، ریشه ها را پر می‌کند. بقایای جنازه حیوانات و انسانها و موجودات ریز دیگر را شناور می‌کند. می‌رسد به صورت من. سعی می‌کنم صورتم را از سیلاب لزج دور نگه دارم. نمی‌شود. نفسم را در دهان حبس می‌کنم. سیل صورتم را می‌گیرد. تکان تکان می‌خورم. نفسِ مانده در دهانم می‌ترکد و دهانم باز می‌شود و سیلاب و ظلمت و بقایای آدم‌ها و حشرات وارد دهانم می‌شود. به ریه هایم می‌رسد. دست و پا می‌زنم. به حالت تشنج سر از زیر لحاف بیرون می‌برم.

بیدار شده‌ام. بالشم از مایع لزج دهانم خیس است. خبری از مرگ نیست. زندگی گوشه‌ی اتاق با لبخندی تهدید آمیز نظاره‌ام می‌کند. صادق هدایت راست می‌گفت، مردن به این مفتی‌ها نیست. بخت بلند می‌خواهد.

بریده‌ای از یک داستان کوتاه

... ‏تا اینکه یک بار در برابر آینه ایستادم تا زمان‌هایی را که به تو می‌گویم دوستت دارم به تصویر بکشم. به صورت غمگین درون آینه خیره شدم و دیدم که هنگام سرودن آن نغمه انسانی لبانم چگونه در انحنایی زشت و کریه از هم گشاده می‌شوند. بعد، از فاش شدن زشتی خودم در برابر تو در خود شکستم و سکوت کردم.

‏و در تنهایی خود بحال قلبی رقت بردم که عشق آن را به زیباترین شکل آفرینش، از علاقه و دلبستگی و دوست داشتن تو آراسته است، اما این زیبایی زایل ناشدنی به پای زشتی صورت غمگین مردی که آوار دردهای جهان سر و شکل آن را به بدترین شکل هم آورده است، می‌سوزد و تحقیر می‌شود.

بریده‌ای از یک داستان کوتاه

از س، شریف

یک جور حس ابدیت احمقانه

این نوشته می‌تواند آخرین نوشته از توالی تکرارهای بیهوده باشد. از آن دست تقریرها که بخودی خود اهمیت ندارد اما چون واپسین بیهوده گویی‌های یک انسانِ هرچقدر کم اهمیت باشد ممکن است پس از غیبت او قدری پیدا کند. حتی اگر قدرِ آن صرفا برای این باشد که بازماندگان شخص از روی ارضای حس کنجکاوی خود پی دست‌یابی به آن بروند. انسان معمولا در اینگونه موارد که یک جور حس ابدیت احمقانه‌ی آخرین یاوه گویی هایش بهش دست می‌دهد سعی می‌کند قبر ایام گذشته را نبش کند و چیزهایی به فراخور احساسی که بهش دست داده ( و آن احساس قدرت بیشتری از سایر عواطف و خاطرات او دارد ) نسبت به نیل به ادراک امواج آن احساس اقدام بکند.

نه اینکه بخواهم اقدام به نگارش یک وصیت‌نامه بکنم، یا چیزهایی از آن دست بعنوان دستورات یک میت تازه درگذشته صادر بکنم یا کسی را به محاکمه بکشم یا خود را در یک اقدام یک طرفه از چیزهایی مبرا کنم. نه، گمان نمی‌کنم چنان منزلتی حتی به صرف محق بودن یک تازه درگذشته در آغوش پر احساس بازماندگان بر سر گور در من وجود داشته باشد که پس از مرگم ارزش توجه و تدقیق داشته باشد. اینها صرفا نبش یک درد یا گروهی از دردهای قدیمی و عمیق است که درون روح یک انسان ریشه دوانده و ریشه‌های آن جسمم را نیز خراش داده و فرسوده و ناتوان ساخته است.

اما توجه به شاخ و برگ یک درد و بررسی چند و چون آن ورود به مرداب در هم تنیده‌ای از ساقه‌های سفت و محکم و انبوه دردهاست که انسان بمجرد دخول به آن باتلاق ظلمات گرفتار آن انبوهی اثیر می‌گردد و خروج از آن جز در مواردی نادر غیر ممکن خواهد بود. تصور وجود چنین دام هراس انگیزی در اعماق روح مرا از نوشتن باز می‌دارد. این، مرز همیشگی نابودی است که اندیشه‌ام از آن احتراز می‌جوید و برای ایمن ماندن من از فروپاشی روانی از حق خود چشم فرو می‌بندد. اما تا کی می‌توان مانند بزدلان و ترسویان از مواجهه با گذشته گریخت، از تن دادن به تقصیرها و توجه به آن‌ها و پذیرفتن مسئولیت‌ها طفره رفت.

این نوشته می‌توانست آخرین نوشته از توالی تکرارهای بیهوده باشد. اما اندیشه در آن تبیین نشده و تشریح نشده به تخت غسالخانه بسته می‌ماند، تا به آب نا مطهری غسل داده بشود و مخفیانه به گور بشود و در اعماق مرگ به نیستی و زوال و فراموشی تن در دهد.

مانند نشان یک سنگ قبر قدیمی

همه‌ی مهره‌های نمایش زندگی را خدا به تدریج حذف می‌کند. آنچنان که نمایشی که گذشته برای بازیگران باقی‌مانده از اهمیت می‌افتد، یا حتی بی‌معنا و توهین‌آمیز تلقی می‌شود. یک بازیگر محبوب، یک بازیگر منفور، گنگ و خسته، از جدیتی که بخرج داده و به هیچ منجر شده مات و مبهوت می‌نگرد و سکوت می‌کند.

عمر، که اینجا به زمان اطلاق می‌گردد معنا را مانند نشان یک سنگ قبر قدیمی کمرنگ و بعد ناپدید می‌کند. انسان در پایان نمایش خود از این بازی خوردن نابخردانه سخت خشمگین می‌شود و در برابر خدا دست به عصیان می‌زند. و شاید همین عصیان غایت زندگی ما باشد. عصیان در برابر بی‌معنایی، در برابر نمایش‌های به قدمت رسیده و از قدمت افتاده. در برابر مسیرهای پشت سر نهاده شده که به هیچ کجا منتهی نگردیده.

چه بسا انسان‌هایی که پیش از ما زیسته و پیش از ما مرده‌اند، یا بعبارت بهتر، پیش از ما بازی خورده‌اند.