خواب میبینم پدرم زنده شده است. آمده است خانه. همه رفتهایم خانهای که دیگر در جهان واقعی اثری از آن نیست. اما هنوز جایی در میان زمان و مجردات حضور دارد. پدرم سن و سال زمان مرگ خود را دارد؛ ما به سن الانیم. یک پدر با بچههایی که به سنی که دارد نمیخورد.
خواب میبینم پدرم کت و شلوار مستعملی پوشیده. اما پیداست همان را وصله پینه کرده و حسابی شسته است که نو بنظر بیاید. نو بنظر میآید. خودش هم صورتش را تراشیده و سبیل را گذاشته همانطور که سابق بود بماند. همانطور که زیبا بود.
همه در یک اتاق، تنگِ هم نشستهایم. از اتفاق زنده شدن پدر شادیم اما دلشوره هم در صورتمان پیداست، و در خنده هایمان. پدرم اما دلشوره ندارد. تصدیق میکند که زنده شده. برای چند روز. نام مرا میبرد و میگوید بخاطر این پسرم زنده شدهام. دو سه روزی کنار شما هستم. و بعد خواهد مرد. نمیگوید که خواهد مرد. به مرگِ مجدد اشارهای نمیکند. اما بعد از دو سه روز اگر برود یعنی دوباره مرده است.
در خواب پدر را در آغوش میگیرم. عطر خوشی را که در شانه دارد استشمام میکنم. تجربهی پدر داشتن در این سن و سال تجربهای تازه است. بخصوص بعد از سالها بیپدری. خواب میبینم دو سه نفر آدم غریبه نیز در جمع ما حضور دارند. همه مَردند. لابد دوستان زندگیِ دیگرِ پدرند. بیست و هفت سال مرگ زمان زیادی برای انس گرفتن با آدمهای دیگری بجز اعضای خانواده است.
در خواب پدر را از میان غریبه و آشنا کنار میکشم و سفت تنگِ آغوش میگیرمش. رازی با او در میان میگذارم. آهسته کنار گوشش میگویم وقتی دو سه روز دیگر مُرد من را هم همراه خودش ببرد. میگوید باشد. از شوق قول مساعدی که گرفتهام بیدار میشوم. شب از نیمه گذشته. در تاریکی اتاق هنوز حضور پدر را احساس میکنم. انگار در اتاق دیگری خوابیده باشد. از تصدیقی که از او گرفتهام دلگرمم. میخواهم بروم درِ اتاق دیگر را بگشایم و از او دوباره قول رفتن بگیرم. نمیروم. میترسم در اتاق نباشد. میدانم نیست. میدانم همه چیز را در خواب دیدهام. اما تکلیف قولی که مَرد بهم داده چه میشود.
+ یکشنبه چهارم آبان ۱۴۰۴ ساعت 20:36 س. ش
|