حالا نمی‌شنود

اتوبوس از کنار گورستانی می‌گذرد که پدرم در آن آرمیده. از فراز دیوارها گورهای بهم پیوسته را می‌بینم، به امید اینکه قبر پدر را بیابم. بچه که بودم یکبار توی پارک لاله گم شدم. مردی مرا روی شانه گذاشت تا از بلندی پدرم را پیدا کنم. پیدا کردم. با گریه داد زدم بابا. شنید. حالا نمی‌شنود.

نگاهی به درون تاریکی

من فرزند خوبی برای مادرم نبودم. و پدری خوب برای کودکم. دانش‌آموز خوبی در مدرسه نبودم. مسئول خوبی برای شغلی که داشتم هم نه. من هیچوقت دوست خوبی نبودم. خوب نخواندم. خوب ننوشتم. خوب گوش ندادم. خوب نخوردم. خوب نپوشیدم. خوب گوش ندادم. خوب راه نرفتم. خوب رانندگی نکردم. در عمل به وعده خوب نبودم. امانتدار خوبی نبودم. بخودم خوب نرسیدم. مراقب خودم نبودم. خاطرات خوبی از زندگی ندارم. پدرم را خوب ندیدم. پیش از آنکه او را خوب بشناسم مرد. در رابطه با زن‌ها خوب نبودم. همسایه خوبی نبودم. مشترک خوبی برای پرداختن قبوضم حتی نه. خوش حساب نبودم. خوش‌قول نبودم. خوش‌فکر نبودم. خوش‌اخلاق نبودم. خوش‌رو نبودم.

من هرگز هیچ چیز نبودم. کسی که تنهاترین مرد عالم بود و هست. کسی که در عمیق‌ترین سیاه‌چاله های انسانی زیست. کسی که خوب زندگی نکرد. کسی که خوب نخواهد مرد.

نگاهی به درون تاریکی

خواب می‌بینم با برادرم و مادرم و چند بچه‌ی قد و نیم‌قد که نمی‌دانم کیستند روی بالکن آپارتمانی مشرف به پشت بام های محقری ایستاده‌ایم. هوا تیره و ابریست. شب از راه می‌رسد. اما چراغی پشت پنجره‌ای نمی‌سوزد. شهر تاریک و در خود فرو رفته است. خانه‌ها خطوطی مبهم و بی جان است که با یاس و تنهایی تلاقی می‌کند و در هیچ فرو می‌شکند. آنچنان که اگر کسی هم قصد چراغ کند از تقلای او نوری حاصل نخواهد شد. همه چیز در برابرم غمگین است. صورت مادرم غمگین است. هوای تیره و ابری غمگین است. عقب نشستن خانه‌ها چون تابوت‌هایی در تاریکی غمگین است. خواب می‌بینم برادرم سیگار می‌کشد. من هم می‌خواهم سیگار بکشم. باید داخل خانه شوم و پاکت سیگارم را بردارم. هرچه کلیدها را می‌فشارم چراغی روشن نمی‌شود. در تاریکی و کورمال کورمال دست روی اشیاء می‌کشم تا پاکت را بیابم. می‌ترسم. از سکوت و سیاهی خانه که مانند گوری تنگ می‌شود می‌ترسم. می‌خواهم برگردم و در نور مرده‌ی بالکن راه را بیابم و خودم را به اهالی آنجا برسانم. اما هرچه پیش می‌روم از آنها دور تر می‌شوم. قلبم در دلهره می‌زند. نفسم در دلهره به شماره می‌افتد. هنوز مادرم را می‌توانم ببینم که با برادرم چیزهایی می‌گوید. هر دو سیگار می‌کشند. بچه‌ها روی دیوارک بالکن رفته‌اند و می‌خواهند بپرند پایین. داد می‌زنم. برادر و مادرم را صدا می‌زنم که دست بچه‌ها را بگیرند اما نمی‌شنوند. هرچه تقلا می‌کنم بهشان نمی‌رسم. بعد دستی در تاریکی مرا از قفا می‌کشد و دورم می‌کند. از ترس و نا امیدی به گریه می‌افتم. دست، مرا عقب‌تر می‌برد. پنجره‌ی بالکن کوچکتر و کوچکتر می‌شود. داد می‌زنم بچه‌ها افتاده‌اند پایین. اما کسی نمی‌شنود. مادرم نمی‌شنود. برادرم ... نمی‌شنود.

یکشنبه

توی مترو مردی نزدیکم شد و کنار گوشم گفت "نماز بخوان، مشکلاتت حل می‌شود" و لای جمعیت بیرون رفت. مرده هیچ شبیه فرشته‌ها نبود. یک آدم عادی که هرگز چهره‌اش در یاد کسی نمی‌ماند. یک شخص بی اهمیت. بیشتر هم می‌شود عصبانی بود و توهین کرد؛ یک آدم نامرتب زشت، که جلوه‌ای از انوار روحانیت در خود نداشت. پیداست در عالم غیب سر همه شلوغ بوده و پیامم را داده بودند دست آخرین پیک توی لیست که به من برساند. بنحوی که این معجزه کوچک شهری حتی از واگن قطار فراتر نرفت. بارقه‌ای بود که روی صندلی فایبرگلاس مترو خاموش شد و در ایستگاه بعدی زیر پاهای ازدحام جمعیت لگدمال شد. یک کمدی سیاه. یک تلخی معنوی. جامی که با اهریمن بزنند.

نگاهی به درون تاریکی

نشسته خوابم برده بود. خواب می‌دیدم از یک کوچه باریک در حال عبورم. مردی از روبرو می‌آمد. مردی که لباس پاره‌ای به تن داشت. زنی با چادر رنگ و رو رفته پشت سرش بود. نزدیک‌تر که شدند دیدم که هیچ‌کدام صورت نداشتند. جای صورتشان حفره‌ای تاریک وجود داشت. در میان کوچه و در میان خواب فریادی از سر ترس کشیدم و خود را در خانه‌ام یافتم. نشسته به دیوار تکیه زده بودم و خوابم برده بود.

خسته‌ام. تمام بدنم درد می‌کند و در تب می‌سوزد. احساس می‌کنم تکه تکه شده‌ام و بعد تکه‌ها را ناشیانه سر جای هم قرار داده‌اند. مفاصل را دردناک و رنجور بحال خود گذاشته‌اند و رفته‌اند. توی کاسه سرم سرب مذاب ریخته‌اند. توی رگ‌هایم جای خون آب متعفن مرداب می‌گردد. دلم می‌جوشد و نگرانی تلخی از خود ساطع می‌کند. می‌ترسم دوباره بخوابم. می‌ترسم باز برگردم توی آن کوچه‌ی باریک و زن و مرد بدون صورت را ببینم.

همیشه هیچ صدایی نمی‌آید

انزوا ریشه‌ام را خشکانده. عزت نفس خودم را در مواجهه با زندگی از دست داده‌ام. امروز برای دقایقی کنار خیابان ایستاده گریستم. صورتم را توی آستین کاپشنم گرفته بودم و گریه می‌کردم. هوا سرد و ابری بود. پاهایم از شدت سرما خشک شده بود و درد می‌کرد. راه رفتن گرمم نمی‌کرد. توی جیبم پولی نداشتم که سیگاری بخرم.

حتی خودم دارم بخودم دروغ می‌گویم. حتی خودم نمی‌توانم حقیقت را آن طور که هست و بوقوع پیوسته بیان کنم. دائم از نوشتن آنچه که بر من می‌گذرد طفره می‌روم. وقتی ایستاده کنار خیابان گریه می‌کردم احساس‌هایی در من بود که اصلا در این نوشته نیامده است. نمی‌دانم چه کنم که دستکم با خود صادق باشم. تاریخ بی اهمیتم را برای خودم آن‌گونه که پیش آمده ثبت کنم؛ گرسنه بودم. دلم از گرسنگی می‌لرزید. به کسانی برای تظلم خواهی و کمک پیام داده بودم اما جوابی از کسی نیامده بود. همه مرا از زندگی خود بیرون انداخته‌اند و ترجیح می‌دهند فکر کنند که نیستم. اما من بودم. جایی در حومه‌ی ذهن آدمها، لای آشغال‌ها و پسماندهای تنفر آور انسان‌ها که با بیزاری از آن یاد می‌کنند وجود داشتم و از شدت تنهایی و سرما و گرسنگی کنار خیابان گریه‌ می‌کردم.

انزوا و فقر ریشه‌ام را خشکانده. هیچ دوستی ندارم. گاه در طول روز سعی می‌کنم از روی ایمان یا خرافه با خدا حرف بزنم. او را به کمک می‌خوانم. اما همیشه هیچ صدایی نمی‌آید. معجزه‌ای هر چند در مقیاس کوچک بوقوع نمی‌پیوندد. تازگی ها عادت کرده‌ام آه که می‌کشم مادرم را صدا می‌زنم. بعد چهره‌ی شکسته‌ی زن را در نظرم مجسم می‌کنم که هیچ صمیمیتی در آن پیدا نیست. فقط صورتی افسرده و مغموم دارد. آن صورت سهم من از تمام آنچه که مادر نام دارد است.

نوشته‌ام را می‌خوانم. یک ورق پاره از تاریخ بی اهمیتم را مرور می‌کنم و مراقبم تا به حقیقت وفادار مانده باشم. امروز خفت و خواری بی سابقه‌ای را تحمل کرده‌ام. از تحمل آنچه که هیبت کوه را در هم می‌شکند حیرانم و در تعجبم که انسان تا چه حد می‌تواند در حضیض بیچارگی فرو بیفتد و باز زنده بماند. باز نفس بکشد. گرسنه بشود. نیاز به استراحت در خود ببیند. آدم به هر ذلتی عادت می‌کند. در میان لجن خود می‌لولد و باز می‌خواهد زنده بماند. زندگی کند. خوار و خفیف و کثافت بشود. اما نمیرد.

۲۱:۴۰

چنان دقایقی گذشت که در عرض آن موها سپید می‌شود

چه می‌شود

خواب می‌بینم پدرم زنده شده است. آمده است خانه. همه رفته‌ایم خانه‌ای که دیگر در جهان واقعی اثری از آن نیست. اما هنوز جایی در میان زمان و مجردات حضور دارد. پدرم سن و سال زمان مرگ خود را دارد؛ ما به سن الانیم. یک پدر با بچه‌هایی که به سنی که دارد نمی‌خورد.

خواب می‌بینم پدرم کت و شلوار مستعملی پوشیده. اما پیداست همان را وصله پینه کرده و حسابی شسته است که نو بنظر بیاید. نو بنظر می‌آید. خودش هم صورتش را تراشیده و سبیل را گذاشته همانطور که سابق بود بماند. همانطور که زیبا بود.

همه در یک اتاق، تنگِ هم نشسته‌ایم. از اتفاق زنده شدن پدر شادیم اما دلشوره هم در صورتمان پیداست، و در خنده هایمان. پدرم اما دلشوره ندارد. تصدیق می‌کند که زنده شده. برای چند روز. نام مرا می‌برد و می‌گوید بخاطر این پسرم زنده شده‌ام. دو سه روزی کنار شما هستم. و بعد خواهد مرد. نمی‌گوید که خواهد مرد. به مرگِ مجدد اشاره‌ای نمی‌کند. اما بعد از دو سه روز اگر برود یعنی دوباره مرده است.

در خواب پدر را در آغوش می‌گیرم. عطر خوشی را که در شانه دارد استشمام می‌کنم. تجربه‌ی پدر داشتن در این سن و سال تجربه‌ای تازه است. بخصوص بعد از سالها بی‌پدری. خواب می‌بینم دو سه نفر آدم غریبه نیز در جمع ما حضور دارند. همه مَردند. لابد دوستان زندگیِ دیگرِ پدرند. بیست و هفت سال مرگ زمان زیادی برای انس گرفتن با آدمهای دیگری بجز اعضای خانواده است.

در خواب پدر را از میان غریبه و آشنا کنار می‌کشم و سفت تنگِ آغوش می‌گیرمش. رازی با او در میان می‌گذارم. آهسته کنار گوشش می‌گویم وقتی دو سه روز دیگر مُرد من را هم همراه خودش ببرد. می‌گوید باشد. از شوق قول مساعدی که گرفته‌ام بیدار می‌شوم. شب از نیمه گذشته. در تاریکی اتاق هنوز حضور پدر را احساس می‌کنم. انگار در اتاق دیگری خوابیده باشد. از تصدیقی که از او گرفته‌ام دلگرمم. می‌خواهم بروم درِ اتاق دیگر را بگشایم و از او دوباره قول رفتن بگیرم. نمی‌روم. می‌ترسم در اتاق نباشد. می‌دانم نیست. می‌دانم همه چیز را در خواب دیده‌ام. اما تکلیف قولی که مَرد بهم داده چه می‌شود.

خوب است

امروز همه چیز خوب است. انگار آدم در تابوتی مجلل خفته باشد و گورکن با مهارت تمام گور را اندازه کرده باشد و مدعوین مراسم تشییع همه در وقت خود حضور بهم رسانده باشند. حال مردمی که از زندگی تو به تنگ آمده بودند خوب است. حتی کلاغان گورستان خوبند. و خدای جهنم سردماغ و خوش ایستاده و دم دروازه‌ی مرگ آغوش خود را گشوده است.

تا به دست تو برسد .‌.

باور کن کلمه‌ای به ذهنم نمی‌رسد که بدبختی مرا توصیف کند. افسردگی مثل مراحل آخر سرطان که متاستاز می‌کند و به هیچ درمانی پاسخ نمی‌دهد در اعضا و جوارحم رخنه کرده و راه زیستن را به رویم بسته. تنها راه پیش رو مرگ است‌. و گوری که همه چیز را در بر بگیرد و بپوشاند. بنحوی که انگار من هرگز در این جهان نبوده‌ام. و چیز دیگری ندارم بنویسم. نامه همینجا به پایان می‌رسد و بطرز نامرتبی تا می‌شود و تا به دست تو برسد من مرده‌ام.