اولین قتل را در کودکی انجام دادم. هفت سالم بود. از مادرم کتک سختی خورده بودم. از زیر دست و پای زن فرار کرده بودم و روی سقف شیروانی خیس پر از خزه و مدفوع پرندگان و سنجابها که به کوچه خلوتی مشرف بود نشسته بودم و گریه میکردم و داشتم کتکها را استفراغ میکردم. با خودم فکر میکردم زندگی همین کتککاری ها باید باشد. آدم تا بچه است کتک میخورد، وقتی که قویتر شد و به رشد و بالندگی رسید کمکم از زور گفتنها کم میشود و بعد نوبت خودت میشود که شروع به کتک زدن دیگران بکنی. فکر میکردم تمام بعد از ظهر را روی شیروانی نمور بنشینم و منتظر بزرگتر شدن خودم بمانم. اما زمان به کندی در حال سپری شدن بود. آن همه از عمر من در زیر دست و پاها و فحش و فضیحت گذشته بود و تازه داشت هفت سال میشد. دستکم ده پانزده سال دیگر باید منتظر میماندم تا نوبت من بشود.
مدتی به همین فکرها گذشته بود که از محل نشستنم میدیدم که سگی پا به درون کوچه گذاشت. میلنگید. روی سه پا راه میرفت. یک پا از پنجه شکسته بود و راه رفتن را برای حیوان دشوار میکرد. سگ بیچاره پای دردناک را از زمین فاصله داده بود و از میان بدبختی خود لنگان لنگان عبور میکرد. من چشمان خیس از اشکم را با انگشتان کثیفم پاک کردم و همینطور از سر کودکی تکهای از سفال شکستهی روی شیروانی را طرف حیوان انداختم. سنگ بهش نخورد. اما درست پیش پای سگ به زمین افتاد. سگ بالا را نگاه کرد. بعد چشمانش به من خیره شد. یک جفت چشم پر از خون از اعماق بدبختی و سیاهی. حیوان قد چند نفس بهم خیره ماند. بعد، نزدیک دیوار شد و بدیوار پنجه انداخت. حتی سعی کرد راهی به بالا بیابد. آن شرارت سرخ توی چشمان تهدید آمیزش از طریق رشتهای نامرئی به من نزدیک شد و به قلب کوچکم نفوذ کرد. مرا ترساند و وجودم را از نفرت و آزردگی عمیقی آکنده ساخت. روی زبان آویخته از دهانش و اطراف پوزهاش کف سفیدی بود که بیش از پیش نفرتانگیزش میکرد. سگ هار شده بود. من برای دفاع از خودم چیزی از گوشهای برداشتم و به سمت سگ پرتاب کردم. یک پاره آهن زنگ زده که شکل نیزه به خود گرفت. نیزه بسرعت سقوط کرد و کنار دیوار روی سر حیوان افتاد. سر را شکافت. سگ زوزه ای کشید و غرق در خون خود نشست. مُرد. من ترسیدم. از تماشای اصابت آهن پاره با یک موجود زنده و جراحت ایجاده شده و خونِ جاری شده، ترس تمام وجودم را فرا گرفت و فرار کردم و از پلهها سرازیر شدم و در گوشهای خود را پنهان کردم.
نفسم بند آمده بود. روی پیشانیام عرق سردی نشسته بود. پرنده کوچک قلبم میخواست از لای قفسه سینه راهی برای خود بیابد و از مهلکه بگریزد. نفسم به شماره افتاده بود و بحال نزار انتظار دقایق پیش رو را میکشیدم تا از فاجعه خبری برسد. منتظر عقوبت کار خود و تنبیه تازهای که برایم در نظر گرفته میشد بودم. تمام لحظهی اصابت آهن با جمجمه و فوران خون دمی از برابر چشمانم عبور نمیکرد. آنهمه خون زیر پوست حیوان جریان داشت و حیات او را تشکیل میداد. بعد جراحتی در زندگی ایجاد شده بود و تمام عمر حیوان از محل جراحت زده بود بیرون و موجود زنده بسرعت مرده بود. من، فرزند یک انسان جان حیوانی را از او گرفته بودم و خود همچنان وجود داشتم، و از زندگی خود مراقبت میکردم و حق حیات خود را با شدت فزایندهای ارج مینهادم. چند ساعت در آن گوشه مخفی ماندم تا زمان بگذرد و خاطرات مرگ را از توی کوچه با خود ببرد. بعد خوابم برد و در حالت خواب پیدایم کردند.
تا صبحِ آن شب هیچ خوابی ندیدم. عجیب بود اما هیچ تصویری در خوابم دیده نمیشد. یک نفر چراغ مغزم را خاموش کرده بود و اجازه داده بود تمام شب را بیاسایم.
صبح، سرخوشی اهریمنانه ای بهم دست داده بود. از هیچ چیز و هیچکس نمیترسیدم. از این نمیترسیدم که مادرم تنبیهم کند. حتی اگر این کار را میکرد میتوانستم جواب آن ماده سگ را بدهم. حالت متهورانهای بهم دست داده بود که در اثر آن حس کرده بودم میتوانم با همه آن کار را بکنم. سمت هر کسی تکه آهنی پرتاب کنم و جانش را بستانم. هرکس که از او متنفر بودم. اما اواخر همان روز بیمار شدم. دچار ضعف و سستی فراگیری شدم و چند روز به حالت تب و لرز افتادم. برایم طبیب آوردند، افاقه نکرد. حتی احوالم با استعمال داروها بدتر هم شد. حالت مجانین را داشتم. کار به دعا نویس کشیده شده بود. رمال به مادرم گفته بود بیمار ترسیده. بهم موم دادند. موم را با تکه کاغذهایی که حاوی رموز و اعداد ابجد بود توی آب حل کردند و دادند محلول را به زور بخورم. چند روز بعد، در اثر دواها یا خرافات خوب شدم. دعا نویس دستور داد رختخوابم را جمع کنند. جمع کردند و سوزاندند. کودکی ام را نیز با آن رختخواب مچاله کردند و به آتش سپردند. ققنوسی که از آن آتش برمیخاست دیگر یک کودک هفت ساله نبود. قاتلی بود که چند روز پیش جان سگی را گرفته بود و حالا به قبض روحهای بیشتری میاندیشید، در هفت سالگی محض درس بزرگی آموخته بود. میتوان هرکسی را که از او متنفر باشی از سر راه برداشت. جانش را گرفت. از هست و نیست ساقطش نمود.
توی مدرسه ارتباطم را با همه قطع کرده بودم. خوش نداشتم با هرج و مرج کودکان احمق یکی بشوم. معلم را عادت داده بودم هر چیزی را ازم چندبار بپرسد تا جواب بدهم. توی ذهنم روزی هزاربار او را میکشتم. کمترین وقعی به توصیههای ابلهانهاش نمینهادم. اغلب اوقات توی کلاس ورقهایی را سیاه میکردم که در یک نوبت موجب احضار مادرم به مدرسه شده بود. تعهد دادند که دیگر ورقی را سیاه نکنم. من مجاب به اجرای تعهد آنان بودم. همچون غده بدخیمی بودم روی زندگی پدر و مادرم. نمیتوانستند بکنند بیاندازند دور. خودشان هم با آن غده میمردند. دیگر آن کار را توی کلاس نمیکردم. توی اتاقک روی پشت بام مرتکب میشدم. ورقهای زیادی را با جوهر سیاه کرده بودم. تا اینکه در یک عصر گرم تابستان فکری به ذهنم خطور کرد. اهریمن مرگ در من حلول کرده بود. به مجالست من آمده بود و برای پذیرایی خون میخواست. این بود که نقشه کشتن سگ همسایه را کشیدم و دو روز بعد در یک نصف شب آن را عملی نمودم. روز بعد سگ را درحالی یافته بودند که جمجمهاش له و لورده و خون آلود بود.
تا دوازده سالگی کشتن حیوانات برای من به امری معمولی بدل شده بود. دیگر دیدن جاری شدن خون از سر و بدن سگها و شغال ها و گرازها ناراحتم نمیکرد. از دیدن زجر کشیدنشان لذت میبردم. حیوان نفسنفس میزد و ساکت و تسلیم به مشیت خویش چشمهایش را به من میدوخت تا بمیرد. تا اینکه در سیزده سالگی پدرم مرد. بر اثر سرطان درگذشت. برای اولین بار از نزدیک جنازه آدمی را میدیدم. وقتی تن بیجان او را لمس میکردم سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرد. یک جور سرمای آنجهانی. که از آن سوی مرگ میآمد. خدا را بیرحم و بدون احساس یافته بودم. و از ظلمی که بر ما روا شده بود خشمگین بودم. دیدن جنازه پدرم عقل سیزده ساله مرا تا سرحد جنون به مرگ و کشتن موجودات مجاب کرده بود. همه کنار گور پدرم و در مراسم ترحیم او میگریستند اما من غرق نفرت از خداوند بودم. از موجود بیرحمی که دعاهای مادرم به گوشش کارگر نبود و به بدترین نحو او را و پدرم را آزار داده بود. در پی انتقام بودم .. بعد از دفن پدرم تا چند ماه زبان باز نکردم. با کسی حرف نزدم. بخاطر این عیبِ بروز کرده از مدرسه مرخصم کردند. و به این خاطر که دوسه بار با همکلاسی هایم در حد مرگ کتککاری کرده بودم. جهان تاب تحمل مرا نداشت. من هم. دافعه قدرتمندی بین ما بود. شب ها کابوس های عجیبی میدیدم. تمام حیواناتی که دستم به خونشان آلوده بود به جسد پدرم حمله میبردند و تکه تکهاش میکردند. از خاک میکشیدندش بیرون. جمجمهاش قل میخورد میافتاد پایین پای من. پدرم نگاه غمگینی بهم میکرد. زنده میشد. توی رخت بیماری اش رخ مینمود. پیراهنش را میزد بالا. زخم شکمش را نشانم میداد. گریه میکرد. از گریهاش گریه میکردم. با گریه بیدار میشدم.
همیشه شب ها تا دیروقت توی اتاقک روی پشتبام میماندم. از عمد چراغی روشن نمیکردم. بعد هوا تاریک میشد. همه چیز در آن پشت بام دور از آسمان سیاه می شد و تن رنجور و روح ستمدیدهی من با تاریکی یکی میگشت. حضور مشئوم نگاهی را در اطراف خود احساس میکردم. ازش نمیترسیدم. میخواستم بشناسمش. تا اینکه یک شب با صحنهای که انتظار دیدن آن را داشتم روبرو شدم. چشمانم را توی خواب باز کردم و دیدم گربه سیاهی روی صورتم نشسته. با استغاثه و فریاد حیوان را از صورتم دور کردم. همه با صدا بیدار شدند. لال شده بودم. زبانم توی دهان نمیچرخید. نمیتوانستم حتی گریه کنم. شاشیده بودم. مادرم آن شب تا صبح گریه کرد. چند روز از خانه بیرون نرفتم. همه پذیرفته بودند مدرسه نروم. خودم از خدایم بود بروم. یکی آنجا بود که باید حسابش را میرسیدم. آنموقع نه اما حالا که اینها را مینگارم یقین دارم که اگر دیده بودمش نمیگذاشتم زنده بماند. حالم روز به روز بهتر میشد. سرخوشی و تندرستی عجیبی در خود احساس میکردم که هرگز نظیر آن را ندیده بودم. مادرم نذری میداد. به درگاه خدا شکرگزار بود. خاطره آن گربه سیاه با چشمهایی که شرارههای آتش ازشان میجهید را داشتم به فراموشی میسپردم. اما توانایی خارقالعاده ای بدست آورده بودم و آن پرسه زدن در نیمهشبها توی خانه های مخروبه و متروک بود. از تاریکی نمیترسیدم. از داستانهایی که درباره خانههای مخروبه و حمام های قدیمی وجود داشت وحشت نمیکردم. بارها آن مکان ها را در نیمه شبها سیاحت کرده بودم بی آنکه دلیلی برای اینکار داشته باشم و یا حتی کوچکترین ترسی به خودم راه داده باشم. تو گویی روح ناآرامم آنجا را مامنی برایخود میدید. و آرامش خود را در آنجا جستجو مینمود. تا اینکه در یک شب پاییزی در پانزده سالگی اولین قتل نفس توسط من بوقوع پیوست.
ادامه خواهد داشت
+ پنجشنبه ششم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 17:42 س. ش
|