آرزو

بعد از مدرسه رفتم صف نان. بیشتر از یک ساعت طول کشید تا نوبت من برسد. کیف مدرسه و صف را در میان جمعیت سفت چسبیده بودم و از پشت نرده‌های نانوایی تنور را می‌دیدم که پر می‌شد و نان‌های پخته فقط به چند نفر می‌رسید و صف بزور کمی جلوتر می‌رفت و بعد دوباره شاطر سر حوصله خمیرها را روی میز پر از آرد می‌چید. با ضربه کف دست خمیرها را صاف می‌کرد و یک چیز مایع سفید رنگی روی هر کدام می‌پاشید و با پنجه‌ی دو دست آن را شکل می‌داد و بعد نوبت قرار دادن خمیر شکل داده درون آتش بود که یک عمر طول می‌کشید.

پاییز بود. هوا داشت سرد می‌شد. هوای سرد با تاریکی زودرس دلگیرتر هم بود. من پنجم ابتدایی بودم. یک روز در میان نوبت من بود که نان بخرم. برای اینکه نانوایی شلوغ نشود بعد از ساعت پنج خانه نمی‌رفتم و یکراست از مدرسه خود را به نانوایی می رساندم و نان تازه با خود به خانه می‌بردم. صاحب چرخ باقالی کمی آن‌طرف تر از نانوایی، نزدیک چهار راه، دم مسجد، چراغ زنبوری خود را روشن کرده بود و باد بوی خوش باقالی گلپر زده را به جمعیت می‌زد. دهانم آب افتاده بود اما پولی نداشتم. فقط پول نان بود که می‌شد باهاش پنج تا بربری خرید و به خانه برد. هوا کاملا تاریک شده بود که از گلدسته های آبی مسجد که با نور سبزی روشن می‌شد صدای اذان پیچید. موذن به آوای حزینی مردم را به خدا می‌خواند. صدای اذان از گلدسته پر می‌کشید و روی جمعیت موج می‌زد. در چهار راه به اتومبیل‌های در حال عبور سر می‌زد. چرخی روی گاری باقالی می‌زد و با ما در صف نان می‌ایستاد. بعد آرام و دلنشین در هوا اوج می‌گرفت و به ابرهای سرخ افق می‌پیوست. هوای سرد پاییز در روزهای جنگ چه دلگیر بود. صف مملو از جمعیت نان چه دلگیر بود. چراغ های کوچک سردر مغازه ها چه دلگیر بود. همه چیز در آن عصر پاییزی مرا دلتنگ می‌کرد. دلتنگ این بودم که زود نوبتم برسد. نان‌ها را ببرم خانه. یک لقمه حسابی از بربری تازه بردارم و آغشته به پنیر کنم و با دهان پر از نان و پنیر تلویزیون ببینم. بعد کیفم را باز کنم و مشق‌های فردا را با بوی خوش شام که مادر می‌پخت بنویسم. صدای الله اکبرهای بلند ننه را در نماز بشنوم که به من و برادرم که به هم لگد می‌انداختیم تشر بزند. بعد بروم کوچه. نزدیک خانه‌ی آرزو بشوم. قدم آهسته کنم. آرام و با طمانینه و دلهره به در خانه شان برسم و دعا کنم گوشه‌ی در باز باشد و آرزو توی حیاط چیزی بشورد. یا با خواهرش با گچ روی موزاییک های حیاط لی‌لی بکشد و با آن جوراب های سفید و موهای بلند قشنگ از روی خانه‌ها یک لنگه پا بپرد و دل مرا خون کند. دل مرا که از دیدن آن دختر قشنگ پر می‌کشید و به آسمان می‌‌رفت. از کوچه به چهار راه می‌رسید و از گلدسته‌ی مسجد بالاتر می‌رفت و حتی از ابرهای سرخ افق بالاتر می‌نشست. من چقدر آن دخترک را دوست داشتم. چقدر وقتی یواشکی از لای دخترهای کوچه به من نگاه می‌کرد دلم آب می‌شد. چقدر توی آن کوچه و در آن زمان بسیار دور خوشبخت بودم. آرزو همه چیز من بود. اما من اکنون همه چیزم را از دست داده‌ام. حالا در غروب محزونی که در آن صدای اذان را باد می‌برد و از من دور می‌کند آرزوی مرگ می‌کنم. می‌خواهم بمیرم. من دلم خیلی می‌خواهد که بمیرم. من از تکالیف سخت زندگی که بر دوشم گذاشته خسته ام. من مادرم را می‌خواهم. پدرم را می‌خواهم که ساعت هشت شب از اتوبوس بنز آبی صنایع دفاع پیاده بشود و آرام و صبور چون کوهی آکنده از ایمان و مهربانی به خانه بیاید. من برادرم را می‌خواهم. خواهرم. کوچه‌مان‌. خانه مان ...

۱۴۰۴/۷/۱۵

هر چیزی در مورد خودم بنویسم دست و پا زدن در لجن ابتذال است. شنا توی کثافت بیهودگی. مدتی است خوابی نمی‌بینم. هر شب در یک خلاء تاریک سرگردانم تا صبح. عمیقا هیچ. روز آن هیچ در سایه می‌خزد و در انتظار شب می‌ماند. که تاریکی سر برسد و رنگی به هیچ بدهد. هر صبح اصلاح می‌کنم. حمام می‌روم. انگار جسدی را در گور بیارایند. دوباره خاک مرده روی پیکرم می‌نشیند. چشمانم فروغ خود را از دست داده. موهایم حالت نمی‌گیرد. لباس‌هایم پاره است. دستانم خالی است. به همه مقروضم. اگر بمیرم زیر دِین هایم مدفون می‌شوم. اگر زنده بمانم اعتباری نیست که بدان بیاویزم. هر چقدر بیشتر کار می‌کنم فقیر تر می‌شوم. کسی حالم را نمی‌پرسد. کسی هم که پرسیده از بیم ابتلا به سیاهی بختم از من می‌گریزد. از همه کناره می‌گیرم. از همه شرمسارم. چند شب پیش از درد قلب کارم به بیمارستان کشید. حالا داروی قلب هم می‌خورم. هر شب سر ساعت درد می‌گیرد و سهم خود را از بیچارگی من طلب می‌کند. سابقا یادداشت هایی از دیگران بهم می‌رسید که در آن جویای احوالم بودند. حالا حتی همان ها را هم از دست داده‌‌ام. آنقدر مرده‌ام که حتی به خودکشی فکر نمی‌کنم. انسان باید قدری زنده باشد که بخواهد کلک همان زندگی نصفه نیمه را بکند. گاهی یاد مادرم می‌کنم. یادم می‌آید زمانی من هم مادری داشته‌ام. چند روز پیش شماره‌اش روی تلفنم افتاد. اما نگذاشت بوق بخورد. شاید منصرف شده شاید اصلا نخواسته بوده شماره‌ی مرا بگیرد. زن مستبد پیر دست از آزار من بر نمی‌دارد. مرا در گور کرده و به گورم سر نمی‌زند. تمام کتاب‌های کتابخانه‌ام را برای فرار از این افکار کشنده خوانده‌ام. حالا کتاب نخوانده ای ندارم. گاهی تصمیم می‌گیرم همه را یک جا جمع کنم و آتش بزنم. مانند زندگی خودم که آتش گرفته و خاکستری ناسور دارد. گاهی یاد زنی می‌کنم. بعد بدون آنکه در خیالم بهش دست بزنم پس زده می‌شوم. و حالتی از تحقیر و عقده در دلم بجا می‌ماند. هیچ زنی مرا نمی‌خواهد. این هم درد بزرگی است روی باقی دردها. دیده نشدن. خواسته نشدن. در تنهایی فرسودن. نسبت به روز قبل پیرتر شده ام. بیچاره تر. فقیر تر. یک بی پدر و مادر تمام عیار. یک چیز رقت انگیز که گور خود را از بین زنده ها گم نمی‌کند.

۶۷ درصد شارژ گوشی، یک پیام نخوانده، یک تماس از دست رفته

این کتاب را پیش از این هم خوانده بودم. بعد نفهمیده بودم کجا گم و گور شده است. بگی نگی قدری تاسف برای گم کردنش خورده بودم و آن هم مثل همه چیز در زندگی به قبرستان فراموشی سپرده شده بود. حالا یک نسخه دیگر از آن را که چند روز پیش از آگهی های فروش کتاب پیدا کرده و خریده بودم دارم دوباره می‌خوانم. اما هر چقدر جلوتر می‌روم می‌بینم چیزی از آن یادم نیست. حتی یک خاطره‌ی محو که امیدی به آدم بدهد. که مثلا این آدم مادر مرده یک زمانی تمام توجه خود را به صفحات کتاب داده بود و آن را با ولع تمام خوانده بود. هیچ. کاملا هیچ. انگار که یک نفر با تمام وجود اراده کند چیزی را از یاد ببرد! یا یکی از آن آمپول های فیلم های ترسناک را بهت تزریق کنند تا حافظه‌ات از هر گه و کثافتی پاک بشود. انگار ما درون یک حباب از تونل زمان عبور داده می‌شویم. و همیشه فقط قد محیط حبابی که درون آنیم چیز یادمان می‌ماند و خیلی کم چیزی از گذشته، از مسیری که از آن عبور داده شده‌ایم بیاد می‌آوریم. چیزهایی که قیمت ماندنشان در ذهنمان زخم هایی است که به روح ما زده اند.

کلا زندگی چیز مزخرفی است. اگر هم خوب باشد یک چیز خوبِ مزخرف. آدم نهایتا تلاش می‌کند در مزخرف بودن خوب باشد. منکه حسابی از این زندگی دست شسته ام. از اینهمه دلشوره، دلهره، تنهایی، دلتنگی، یاس، گرسنگی، فقر، عشق، نیاز به یک انسان دیگر، نیاز به همه چیز.

حل مشکل

بی حجاب شدید و گرونی شد. تورم بیچاره‌تون کرد. خب پفیوز اگه با حجاب مشکلات حل میشه تو حمال سگ پدر غلط میکنی میشی رییس جمهور رییس مجلس نماینده شورا. گه میخوری میشی مدیر فلان خراب شده. گورتو گم کن یه چادر جای خودت بنداز پشت میز مدیریت خودش کارارو راه میندازه. آخه قرومساق ..

ازت م ت ن ف ر م  

جنازه‌اش را که از آب گرفتیم شکل ماهی شده بود. روی صورت و گردن پولک داشت. پولک‌های مرده زیر آفتاب منفور مرداد جلوه می‌کرد و شکل رنگین کمان می‌داد. یک رنگین کمان بی‌جان با رنگ‌های بی روح شبیه وقتی نفت روی آب حوض می‌ریزد و می‌درخشد اما درخششی مشئوم. انگار که مردار از دور با مگس‌های سبز و بنفش خود را به بیننده بنماید. همه توی سر خود می‌زدند. همدیگر را بغل می‌کردند و توی شانه‌ی هم گریه می‌کردند. اما کودکی در میان جمع از پدرش پرسید بابا این ماهیه؟ میشه خوردش؟ کودک در مواجهه با این جسد تغییر شکل داده که از آب گرفته شده بود جهان‌بینی خود را داشت. حتی وقتی پدرش بسختی شانه‌هایش را تکان داد و مواخذه‌اش کرد و فرستادش پیش مادرش باز جهان کودک خراب نشده بود. کودک، با یک مشت نره خر گریان روبرو بود که برای یک ماهی با فلس‌های رنگین کمانی سوگوار بودند.

همین چند دقیقه قبل یک کتاب را از بالکن خانه پرت کردم توی خیابان. چند ماه قبل هم کتابی دیگر را روی نیمکت ایستگاه اتوبوس جا گذاشته بودم. روی صفحه‌ی اول کتاب نوشته بودم اگر توانستی چنین چیز مزخرفی را بخوانی باید بهت تبریک گفت. کتاب اول را بخاطر ترجمه اسفناک آن که انگار یک فرد مومیایی شده از توی گور به زبان باستانی مردگان ترجمه کرده بود و کتاب دوم را بخاطر سرگیجه‌ای که بهم می‌داد. در مورد آدم ها هم همینطورم. در مورد اتفاقات. در مورد احساس ها. معنی‌ها. روابطِ هر چیز. یک چیز ساده وجود دارد به نام دور انداختن.

یک مطلبی در مورد پاییز نوشته بودم که تصمیم داشتم اول مهر پست کنم. نکردم. مطلب را پاک کردم. اینروزها کتابهای خوبی می‌خوانم. خیلی خوب. آنقدر خوب که پاک اعتمادبنفس نوشتنم را از دست داده‌ام. مثلا وقتی خورشید هست چه نیازی به چراغ قوه هاست. مثلا همین جمله، همین مثال. چطور می‌شود انقدر مزخرف بود و باز اصرار به نوشتن داشت.

جنازه‌اش را که از آب گرفتیم شکل ماهی شده بود. همان شخصی که بیچاره اولِ یک داستان بود. یک داستان نانوشته. اما چه کسی نگذاشت داستان شکل بگیرد و قوام بیابد؟؟ همان کودک پفیوز واقع‌بین که همان ابتدا رید توی تمام قضایا و ما را و داستان ما را و نوشتن ما را و اول و آخر ما را به شاش خود گرفت و فرستادمان پی بیکاری خودمان.

از این زن متنفرم. از دادهایی که می‌زند. فحش‌هایی که می‌دهد. تحقیرهایی که می‌کند. بارها خواسته‌ام خودم را بکشم و خلاص. اما مردن هم از دست این زن کم است. نمی‌دانم چکار کنم که لایق این کثافتی که هست باشد.

همین‌ها

۱۳۴۴/۷/۳۰

روح من تاریک است. مثل ژرفنای دور دست شب. و روح من از وجود من جدا مانده است. گویی در سرزمینی، در جهانی دیگر است، در ماورای من. تاریکم ولی در قفس غمی تاریک و تنگ نیستم. مثل شب، بی‌پایان و بی‌کرانه‌ام. در خودم نیستم، در همه‌ی دنیای گرداگردم هستم و با همه‌ چیز آمیخته‌ام، با خاک مادرم که امروز به دیدارش رفتم و حتی با مرگ او.
مرگ در خانه‌ی دل من نشسته است بی آنکه جانم را تسخیر کند. برعکس با همه‌ی این‌ها - چقدر آن بزرگ زیبا گفته است - می‌خواهم در ستاره‌های آسمان چنگ بزنم، اما بی قدرت پرواز و با دست‌های کوتاه. مردی زمین‌گیر که در خود نمی‌گنجد و از اشتیاق گریز و رهایی می‌سوزد. مثل شب بر خاک افتاده‌ام ولی به ستاره‌هایم نمی‌رسم. فقط آسمانم را تاریک کرده‌ام. اما نمی‌دانم در روشنی چطور می‌توان ستاره‌ها را دید، تا چه رسد به این که به آن‌ها دست یافت.

شاهرخ مسکوب

سوگ مادر

چه کسی


نمی‌دانم چه کسی نوشته‌های مرا می‌خواند. کدام چشم که میان چشم‌ها پنهان است مرا می‌بیند. نمی‌دانم کلماتم با دود کدام سیگار سبک می‌شود و روی سقف کدام خانه به ابدیت می‌پیوندد.
من چراغی غریبم. آویخته از تیر چوبی، در دلتنگ‌ترین کوره‌راه های مه گرفته‌ی جهان. چه کسی سوسوی آن چراغ را در نیمه شبی خواهد دید، چه کسی برای آن تنهایی حزن انگیز دلتنگ خواهد شد.

سوگ مسکوب

روی نیمکتی در میدانگاه کوچک محله‌ای که برایم آشنا نیست نشسته‌ام تا خستگی راه در کنم. از ده صبح تا الان یک‌ریز راه رفته‌ام و پی مشتری بوده‌ام. کتابی با خود دارم. کفش‌هایم را کنده‌ام و بر نیمکتی یک جوری که توی خانه می‌نشینند نشسته‌ام و چند صفحه‌ای سوگ مادرِ شاهرخ مسکوب را می‌خوانم. کسی در میدانگاه نیست. باد لای برگ‌های درختانِ بلند می‌پیچد و بعدازظهرِ میدانچه را در سکوتی عمیق می‌برد. از من هم روی نیمکت جسمی مانده و روح در زمان به عقب رفته و در اردیبهشت و خرداد سال چهل و سه سِیر می‌کند. جایی که دیگر مادر شاهرخ مرده بود و مَرد آن روز را اینگونه تعریف می‌کند:

جهانگیر گفت می‌خواهید دراز بکشید؟ مادر با سر اشاره کرد آری. خواست بخواباندش گفت نه نمی‌توانم نفس بکشم. جهانگیر گریه کنان دوید بیرون سر خیابان به یک تاکسی با چند مسافر برخورد. دست نگه داشت و بی اراده خود را انداخت جلوی تاکسی. بریده و آشفته موضوع را به مسافرها گفت تا شاید بتواند مامان را به جایی برساند. پیاده شدند. تاکسی را آورد دم خانه. همه‌ی ماجرا بیشتر از پنج دقیقه نکشید. مهرانگیز آمپول دوم را نتوانست بزند زیرا رگ را پیدا نمی‌کرد. مامان مرده بود. دستش در دست مهرانگیز بود، عرق سردی بر صورتش نشسته بود. و پنج شش دقیقه‌ای هم در این حال اغما بود و دیگر تمام شد.

از خواندن این خاطره‌ی اندوهبار یاد مرگ پدرم افتادم و روی نیمکت در این میدانگاه خلوت گریستم. پدرم روی تخت بیمارستان چشمانش را بسته بود. بعد دیدگان ناتوان خود را باز کرده بود و برای آخرین بار صورت برادرم را نگاه کرده بود و چیزی نکشیده بود که آن دیدگان رنجور برای همیشه بسته شده بودند. و پرستاری آمده بود و دستگاه‌ها را از تن پدر ما جدا کرده بود و با کمک برادرم جسد را تا سردخانه برده بودند. و همه چیز همین بود. بعد برادرم آمده بود خانه و با آن کرک نرمی که جای ریش روی صورتش تازه سبز می‌شد سر خود را بالا گرفته بود و می‌گفت من هنگام مرگ کنار او بودم. و اندوه مهلت چندانی به غرور پسرانه‌ی او نداده بود و او همراه ما به خون دل گریسته بود.

بیش از این نمی‌توانم چیزی بنویسم جز اینکه من هیچ گاه دلتنگ مادرم نمی‌شوم. مادر مستبد مغرورم که سالهاست مرا فراموش کرده و هیچ یادی از من نمی‌کند. پدرم را مرگ از من جدا کرده و مادرم را زندگی. برای همین است که توامان از زندگی و مرگ متنفرم. زاغکی روی شاخساری ناله سر داده. بعدازظهر در این میدانچه‌ی دور به عصری غمناک می‌گراید.

تازه داشت هفت سال می‌شد

اولین قتل را در کودکی انجام دادم. هفت سالم بود. از مادرم کتک سختی خورده بودم. از زیر دست و پای زن فرار کرده بودم و روی سقف شیروانی خیس پر از خزه و مدفوع پرندگان و سنجاب‌ها که به کوچه خلوتی مشرف بود نشسته بودم و گریه می‌کردم و داشتم کتک‌ها را استفراغ می‌کردم. با خودم فکر می‌کردم زندگی همین کتک‌کاری ها باید باشد. آدم تا بچه است کتک می‌خورد، وقتی که قوی‌تر شد و به رشد و بالندگی رسید کم‌کم از زور گفتن‌ها کم می‌شود و بعد نوبت خودت می‌شود که شروع به کتک زدن دیگران بکنی. فکر می‌کردم تمام بعد از ظهر را روی شیروانی نمور بنشینم و منتظر بزرگ‌تر شدن خودم بمانم. اما زمان به کندی در حال سپری شدن بود. آن همه از عمر من در زیر دست و پاها و فحش و فضیحت گذشته بود و تازه داشت هفت سال می‌شد. دستکم ده پانزده سال دیگر باید منتظر می‌ماندم تا نوبت من بشود.

مدتی به همین فکرها گذشته بود که از محل نشستنم می‌دیدم که سگی پا به درون کوچه گذاشت. می‌لنگید. روی سه پا راه می‌رفت. یک پا از پنجه شکسته بود و راه رفتن را برای حیوان دشوار می‌کرد. سگ بیچاره پای دردناک را از زمین فاصله داده بود و از میان بدبختی خود لنگان لنگان عبور می‌کرد. من چشمان خیس از اشکم را با انگشتان کثیفم پاک کردم و همینطور از سر کودکی تکه‌ای از سفال شکسته‌ی روی شیروانی را طرف حیوان انداختم. سنگ بهش نخورد. اما درست پیش پای سگ به زمین افتاد. سگ بالا را نگاه کرد. بعد چشمانش به من خیره شد. یک جفت چشم پر از خون از اعماق بدبختی و سیاهی.‌ حیوان قد چند نفس بهم خیره ماند. بعد، نزدیک دیوار شد و بدیوار پنجه انداخت. حتی سعی‏ کرد راهی به بالا بیابد. آن شرارت سرخ توی چشمان تهدید آمیزش از طریق رشته‌ای نامرئی به من نزدیک شد و به قلب کوچکم نفوذ کرد. مرا ترساند و وجودم را از نفرت و آزردگی عمیقی آکنده ساخت. روی زبان آویخته از دهانش و اطراف پوزه‌اش کف سفیدی بود که بیش از پیش نفرت‌انگیزش می‌کرد. سگ هار شده بود. من برای دفاع از خودم چیزی از گوشه‌ای برداشتم و به سمت سگ پرتاب کردم. یک پاره آهن زنگ زده که شکل نیزه به خود گرفت. نیزه بسرعت سقوط کرد و کنار دیوار روی سر حیوان افتاد. سر را شکافت. سگ زوزه ای کشید و غرق در خون خود نشست.‌ مُرد. من ترسیدم. از تماشای اصابت آهن پاره با یک موجود زنده و جراحت ایجاده شده و خونِ جاری شده، ترس تمام وجودم را فرا گرفت و فرار کردم و از پله‌ها سرازیر شدم و در گوشه‌ای خود را پنهان کردم.

نفسم بند آمده بود. روی پیشانی‌ام عرق سردی نشسته بود. پرنده کوچک قلبم می‌خواست از لای قفسه سینه راهی برای خود بیابد و از مهلکه بگریزد. نفسم به شماره افتاده بود و بحال نزار انتظار دقایق پیش رو را می‌کشیدم تا از فاجعه خبری برسد. منتظر عقوبت کار خود و تنبیه تازه‌ای که برایم در نظر گرفته می‌شد بودم. تمام لحظه‌ی اصابت آهن با جمجمه و فوران خون دمی از برابر چشمانم عبور نمی‌کرد. آن‌همه خون زیر پوست حیوان جریان داشت و حیات او را تشکیل می‌داد. بعد جراحتی در زندگی ایجاد شده بود و تمام عمر حیوان از محل جراحت زده بود بیرون و موجود زنده بسرعت مرده بود. من، فرزند یک انسان جان حیوانی را از او گرفته بودم و خود همچنان وجود داشتم، و از زندگی خود مراقبت می‌کردم و حق حیات خود را با شدت فزاینده‌ای ارج می‌نهادم. چند ساعت در آن گوشه مخفی ماندم تا زمان بگذرد و خاطرات مرگ را از توی کوچه با خود ببرد. بعد خوابم برد و در حالت خواب پیدایم کردند.

تا صبحِ آن شب هیچ خوابی ندیدم. عجیب بود اما هیچ تصویری در خوابم دیده نمی‌شد. یک نفر چراغ مغزم را خاموش کرده بود و اجازه داده بود تمام شب را بیاسایم.

‏صبح، سرخوشی اهریمنانه ای بهم دست داده بود. از هیچ چیز و هیچ‌کس نمی‌ترسیدم. از این نمی‌ترسیدم که مادرم تنبیهم کند. حتی اگر این کار را می‌کرد می‌توانستم جواب آن ماده سگ را بدهم. حالت متهورانه‌ای بهم دست داده بود که در اثر آن حس کرده بودم می‌توانم با همه آن کار را بکنم.‌ سمت هر کسی تکه آهنی پرتاب کنم و جانش را بستانم. هرکس که از او متنفر بودم. اما اواخر همان روز بیمار شدم. دچار ضعف و سستی فراگیری شدم و چند روز به حالت تب و لرز افتادم. برایم طبیب آوردند، افاقه نکرد. حتی احوالم با استعمال داروها بدتر هم شد. حالت مجانین را داشتم. کار به دعا نویس کشیده شده بود. رمال به مادرم گفته بود بیمار ترسیده. بهم موم دادند. موم را با تکه کاغذهایی که حاوی رموز و اعداد ابجد بود توی آب حل کردند و دادند محلول را به زور بخورم. چند روز بعد، در اثر دواها یا خرافات خوب شدم. دعا نویس دستور داد رختخوابم را جمع‏ کنند. جمع کردند و سوزاندند. کودکی ام را نیز با آن رختخواب مچاله کردند و به آتش سپردند. ققنوسی که از آن آتش برمی‌خاست دیگر یک کودک هفت ساله نبود. قاتلی بود که چند روز پیش جان سگی را گرفته بود و حالا به قبض روح‌های بیشتری می‌اندیشید، در هفت سالگی محض درس بزرگی آموخته بود‏. می‌توان هرکسی را که از او متنفر باشی از سر راه برداشت. جانش را گرفت. از هست و نیست ساقطش نمود.

توی مدرسه ارتباطم را با همه قطع کرده بودم. خوش نداشتم با هرج و مرج کودکان احمق یکی بشوم. معلم را عادت داده بودم هر چیزی را ازم چندبار بپرسد تا جواب بدهم. توی ذهنم روزی هزاربار او را می‌کشتم. کمترین وقعی به توصیه‌های ابلهانه‌اش نمی‌نهادم. اغلب اوقات توی کلاس ورق‌هایی را سیاه می‌کردم که در یک نوبت موجب احضار مادرم به مدرسه شده بود. ‏تعهد دادند که دیگر ورقی را سیاه نکنم. من مجاب به اجرای تعهد آنان بودم. همچون غده‌ بدخیمی بودم روی زندگی پدر و مادرم. نمی‌توانستند بکنند بیاندازند دور. خودشان هم با آن غده می‌مردند. دیگر آن کار را توی کلاس نمی‌کردم. توی اتاقک روی پشت بام مرتکب می‌شدم. ورق‌های زیادی را با جوهر سیاه کرده بودم. تا اینکه در یک عصر گرم‏ تابستان فکری به ذهنم خطور کرد. اهریمن مرگ در من حلول کرده بود. به مجالست من آمده بود و برای پذیرایی خون می‌خواست. این بود که نقشه کشتن سگ همسایه را کشیدم و دو روز بعد در یک نصف شب آن را عملی نمودم. روز بعد سگ را درحالی یافته بودند که جمجمه‌اش له و لورده و خون آلود بود.

‏تا دوازده سالگی کشتن حیوانات برای من به امری معمولی بدل شده بود. دیگر دیدن جاری شدن خون از سر و بدن سگ‌ها و شغال ها و گرازها ناراحتم نمی‌کرد. از دیدن زجر کشیدنشان لذت می‌بردم. حیوان نفس‌نفس می‌زد و ساکت و تسلیم به مشیت خویش چشم‌هایش را به من می‌دوخت تا بمیرد. ‏تا اینکه در سیزده سالگی پدرم مرد. بر اثر سرطان درگذشت. برای اولین بار از نزدیک جنازه آدمی را می‌دیدم. وقتی تن بی‌جان او را لمس می‌کردم سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرد. یک جور سرمای آن‌جهانی. که از آن سوی مرگ می‌آمد. خدا را بی‌رحم و بدون احساس یافته بودم. و از ظلمی که بر ما روا شده‏ بود خشمگین بودم. دیدن جنازه پدرم عقل سیزده ساله مرا تا سرحد جنون به مرگ و کشتن موجودات مجاب کرده بود. همه کنار گور پدرم و در مراسم ترحیم او می‌گریستند اما من غرق نفرت از خداوند بودم. از موجود بی‌رحمی که دعاهای مادرم به گوشش کارگر نبود و به بدترین نحو او را و پدرم را آزار داده بود. در پی انتقام بودم ..‌‏ بعد از دفن پدرم تا چند ماه زبان باز نکردم. با کسی حرف نزدم. بخاطر این عیبِ بروز کرده از مدرسه مرخصم کردند. و به این خاطر که دوسه بار با همکلاسی هایم در حد مرگ کتک‌کاری کرده بودم. جهان تاب تحمل مرا نداشت. من هم. دافعه قدرتمندی بین ما بود. شب ها کابوس های عجیبی می‌دیدم. تمام حیواناتی که دستم به خونشان آلوده بود به جسد پدرم حمله‏ می‌بردند و تکه تکه‌اش می‌کردند. از خاک می‌کشیدندش بیرون. جمجمه‌اش قل می‌خورد می‌افتاد پایین پای من. پدرم نگاه غمگینی بهم می‌کرد. زنده می‌شد. توی رخت بیماری اش رخ می‌نمود. پیراهنش را می‌زد بالا. زخم شکمش را نشانم می‌داد. گریه می‌کرد. از گریه‌اش گریه می‌کردم. با گریه بیدار می‌شدم.

‏همیشه شب ها تا دیروقت توی اتاقک روی پشت‌بام می‌ماندم. از عمد چراغی روشن نمی‌کردم. بعد هوا تاریک می‌شد. همه چیز در آن پشت بام دور از آسمان سیاه می شد و تن رنجور و روح ستم‌دیده‌ی من با تاریکی یکی می‌گشت. حضور مشئوم نگاهی را در اطراف خود احساس می‌کردم. ازش نمی‌ترسیدم. می‌خواستم بشناسمش. ‏تا اینکه یک شب با صحنه‌ای که انتظار دیدن آن را داشتم روبرو شدم. چشمانم را توی خواب باز کردم و دیدم گربه سیاهی روی صورتم نشسته. با استغاثه و فریاد حیوان را از صورتم دور کردم. همه با صدا بیدار شدند. لال شده بودم. زبانم توی دهان نمی‌چرخید. نمیتوانستم حتی گریه کنم. شاشیده بودم. مادرم آن شب تا صبح گریه کرد. ‏چند روز از خانه بیرون نرفتم. همه پذیرفته بودند مدرسه نروم. خودم از خدایم بود بروم. یکی آنجا بود که باید حسابش را می‌رسیدم. آنموقع نه اما حالا که اینها را می‌نگارم یقین دارم که اگر دیده بودمش نمی‌گذاشتم زنده بماند. حالم روز به روز بهتر می‌شد. سرخوشی و تندرستی عجیبی در خود احساس می‌کردم‏ که هرگز نظیر آن را ندیده بودم. مادرم نذری می‌داد. به درگاه خدا شکرگزار بود. خاطره آن گربه سیاه با چشم‌هایی که شراره‌های آتش ازشان می‌جهید را داشتم به فراموشی می‌سپردم. اما توانایی خارق‌العاده ای بدست آورده بودم و آن پرسه زدن در نیمه‌شب‌ها توی خانه های مخروبه و متروک بود. ‏از تاریکی نمی‌ترسیدم. از داستان‌هایی که درباره خانه‌های مخروبه و حمام های قدیمی وجود داشت وحشت نمی‌کردم. بارها آن مکان ها را در نیمه شب‌ها سیاحت کرده بودم بی آن‌که دلیلی برای اینکار داشته باشم و یا حتی کوچک‌ترین ترسی به خودم راه داده باشم. تو گویی روح ناآرامم آنجا را مامنی برای‏خود می‌دید. و آرامش خود را در آنجا جستجو می‌نمود. تا اینکه در یک شب پاییزی در پانزده سالگی اولین قتل نفس توسط من بوقوع پیوست.

ادامه خواهد داشت

دستورالعمل گریز

آدم چه زمانی خودکشی می‌کند. از کجا به نتیجه می‌رسد که خب دیگر این زندگی مال زنده‌ها. و همه چیز را همانطور که در اطراف خود جاری بود یا جاری نبود و ساکن و بو گرفته و گندیده بود می‌گذارد و می‌رود. از کجا به نتیجه می‌رسد که کدام راه را برای پایان دادن به زندگی انتخاب کند. کدام قسمت تاریک و پنهان مغز در آن لحظات بحرانی فعال می‌شود کدام در مخفی در میان سلولها باز می‌شود و شاید هورمونی که لازمه‌ی یک حرکت شتاب زده، یک گریز یک فرار بدون بازگشت است را فعال می‌کند. هورمون شوم چگونه دستور آخر را از راه نورون‌ها به اتاق تصمیم مغز می‌فرستد و کدام عنصر جسور آن را اجرا می‌کند. دستور انتحار از کدام لوح مخفی خوانده و صادر می‌شود که انسان اینگونه آگاهانه با علم بر فروپاشی بدون بازگشت دست به نابودی خود می‌زند.

نمی‌دانم. فقط این را می‌دانم آن موهبتی است که از جانب آفرینش در نهاد انسان قرار داده شده که در زمان مقتضی، وقتی همه چیز به پایان رسیده بود، تمام راه‌ها برای او به بن‌بست منتهی شده بود، بعبارتی از همه چیز سیر شده بود، در صندوق مخفی را بگشاید و دستورالعمل گریز را برای خود به اجرا در بیاورد و جان خود را بردارد و از قفس ملال آور زندگی برای همیشه بگریزد.